شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٠ - بار ديگر رجوع كردن به قصه صوفى و قاضى
ديده مى شود، اما در فهم معنى آن نيازى به قلم پردازى بعض شارحان هندى نيست درست است كه مرده را در گور مى نهند ولى گويى گور را در اين مرده مى نهاده اند. (هزاران سال است مرده است.) او نفس را كشته و از دنيا چنان بريده كه گويى در شمار زندگان نيست.
خشت از گور افتادن: در اين بيت سيلى كه مرد به صوفى زد به خشتى همانند شده است كه از گورى بر كسى افتد. كنايت از آنكه بر او ديتى نيست چون مرده است. (سيلى او بر قفاى تو همانند خشتى است كه از ديوار بر گردنت افتاده.) نقش گرمابه: كنايت از جسمى كه روح ندارد.
زنده: كنايت از ولى حق است و آنكه خودى را در خود ميرانده و به حق زنده مانده و هرچه كند خدا كرده است. (خدا را سپاس گو كه يكى از اولياى خدا بر تو خشم نگرفت كه در آن صورت رانده درگاه حق بودى.) حق بكشت او را ...: كسى كه نفس را كشته است.
|
چون به من زنده شود اين مرده تن |
جان من باشد كه رو آرد به من |
|
|
من كنم او را از اين جان محتشم |
جان كه من بخشم ببيند بخششم |
|
|
جان نامحرم نبيند روى دوست |
جز همان جان كأصل او از كوى اوست |
|
|
در دمم قصاب وار اين دوست را |
تا هلد آن مغز نغزش پوست را |
|
قصابانه پوست كشيدن: جسم و تعلق هاى جسمانى او را زدودن.
مآب: بازگشتنگاه. كنايت از قيامت.
نفختين: دمى كه قصاب دمد و دم حق تعالى.
بالاى صرح رفتن: نفس را بكش، چون آن را كشتى از عالم حيوانى به ملكوت ربانى خواهى رفت.
بر خر نشاندن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٠٨/ ٦.
برنشست: سوار كردن. سوار شدن.
بار ديگر مولانا سخن را از مرد سيلى زن كه اندامى نحيف دارد، به مردگان در راه حق و كشندگان نفس كشاند و مى گويد اين خصم تو يكى از آنان است.
|
گفت صوفى پس روا دارى كه او |
سيليم زد بى قصاص و بى تسو |
|