شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٣ - قصه آنكه گاو بحرى گوهر كاويان از قعر دريا برآورد، شب بر ساحل دريا نهد، در درخش و تاب آن مى چرد بازرگان از كمين برون آيد، چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد، بازرگان به لجم و گل تيره گوهر را بپوشاند و بر درخت گريزد الى آخر القصة و التقريب
قصه آنكه گاو بحرى گوهر كاويان از قعر دريا برآورد، شب بر ساحل دريا نهد، در درخش و تاب آن مى چرد. بازرگان از كمين برون آيد، چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد، بازرگان به لجم و گل تيره گوهر را بپوشاند و بر درخت گريزد الى آخر القصة و التقريب
|
گاو آبى گوهر از بحر آورد |
بنهد اندر مرج و گردش مى چرد |
|
|
در شعاع نور گوهر گاو آب |
مى چرد از سنبل و سوسن شتاب |
|
|
زآن فكنده گاو آبى عنبر است |
كه غذالش نرگس و نيلوفر است |
|
|
هركه باشد قوت او نور جلال |
چون نزايد از لبش سحر حلال؟ |
|
|
هركه چون زنبور، وحيستش نفل |
چون نباشد خانه او پر عسل؟ |
|
|
مى چرد در نور گوهر آن بقر |
ناگهان گردد ز گوهر دورتر |
|
|
تاجرى بر در نهد لجم[١] سياه |
تا شود تاريك مرج و سبزه گاو |
|
|
پس گريزد مرد تاجر بر درخت |
گاوجويان مرد را با شاخ ساخت |
|
|
بيست بار آن گاو تازد گرد مرج |
تا كند آن خصم را در شاخ درج |
|
|
چون از او نوميد گردد گاونر |
آيد آنجا كه نهاده بد گهر |
|
|
لجم بيند فوق در شاهوار |
پس ز طين بگريزد او ابليس وار |
|
|
كآن بليس از متن طين كور و كر است |
گاو كى داند كه در گل گوهر است |
|
|
اهبطوا افكند جان را در حضيض |
از نمازش كرد محروم اين محيض |
|
|
اى رفيقان زين مقيل وزآن مقال |
اتقوا ان الهوى حيض الرجال |
|
|
اهبطوا افكند جان را در بدن |
تا به گل پنهان بود در عدن |
|
|
تاجرش داند وليكن گاو نى |
اهل دل دانند و هر گل كاو نى |
|
[١] در نسخه اساس: لحم.