شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢١ - حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
|
چون بجنبانم به رحمت ريش را |
طى كنند آن قتل و آن تشويش را |
|
|
قوم گفتندش كه قطب ما توى |
كه خلاص روز مخنتمان شوى |
|
[١] طل علم: از معنى هاى «علم»، منار و ديگرى كوه دراز است و از «طول علم» ديوار بلند مقصود است. (من بر ديوار بلند كمند مى افكنم و بالا مى روم.) كمند انداختن جان احمد: اشارت به معراج رفتن آن حضرت است.
كمند انداز بيت: اشارت است به رفتن آن حضرت به بيت المعمور در شب معراج.
ما رميت إذ رميت:
|
ما رميت إذ رميت راست دان |
هرچه كارد جان بود از جان جان |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٥١٦/ ٢) نقم: جمع نقمه: كيفر. (گفت من چون ريش خود را بجنبانم، مأموران كيفر، دست از گناهكار بر مى دارند و او را رها مى سازند.)
|
چون سگى بانگى بزد از سوى راست |
گفت مى گويد كه سلطان با شماست |
|
|
خاك بو كرد آن دگر از ربوه اى |
گفت اين هست از وثاق بيوه اى |
|
|
پس كمند انداخت استاد كمند |
تا شدند آن سوى ديوار بلند |
|
|
جاى ديگر خاك را چون بوى كرد |
گفت خاك مخزن شاهى است فرد |
|
|
نقب زن زد نقب در مخزن رسيد |
هر يكى از مخزن اسبابى كشيد |
|
|
بس زر و زربفت و گوهرهاى زفت |
قوم بردند و نهان كردند تفت |
|
|
شه معين ديده منزلگاهشان |
حليه و نام و پناه و راهشان |
|
|
خويش را دزديد از ايشان بازگشت |
روز در ديوان بگفت آن سرگذشت |
|
|
پس روان گشتند سر هنگان مست |
تا كه دزدان را گرفتند و ببست |
|
|
دست بسته سوى ديوان آمدند |
وز نهيب جان خود لرزان شدند |
|
|
چونكه استادند پيش تخت شاه |
يار شبشان بود ان شاه چو ماه |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|