شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٥ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
|
سيد ترمد كه آنجا شاه بود |
مسخرهاو دلقك آگاه بود |
|
|
داشت كارى در سمرقند او مهم |
جست الاقى تا شود او مستتم |
|
|
زد منادى هركه اندر پنج روز |
آردم زآنجا خبر بدهم كنوز |
|
|
دلقك اندر ده بد و آن را شنيد |
بر نشست و تا به ترمد مى دويد |
|
|
مركبى دو اندر آن ره شد سقط |
از دوانيدن فرس را زآن نمط |
|
|
پس به ديوان در دويد از گرد راه |
وقت ناهنگام ره جست او به شاه |
|
|
فجفجى در جمله ديوان فتاد |
شورشى در وهم آن سلطان فتاد |
|
|
خاص و عام شهر را دل شد ز دست |
تا چه تشويش و بلا حادث شده است |
|
|
يا عدوى قاهرى در قصد ماست |
يا بلايى مهلكى از غيب خاست |
|
|
كه ز ده دلقك به سيران درشت |
چند اسبى تازى اندر راه كشت |
|
|
جمع گشته بر سراى شاه خلق |
تا چرا آمد چنين اشتاب دلق |
|
|
از شتاب او و فحش اجتهاد |
غلغل و تشويش در ترمد فتاد |
|
|
آن يكى دو دست بر زانوزنان |
وآن دگر از وهم واويلى كنان |
|
|
از نفير و فتنه و خوف نكال |
هر دلى رفته به صد كوى خيال |
|
|
هر كسى فالى همى زد از قياس |
تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس |
|
سيد ملك ترمد: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٣٢١/ ٢ و ٣٥٧٠/ ٥.
آوردن اين داستان طنز آميز مقدمه اى است براى نتيجه اى كه در بيت ٢٥٤٧ به بعد