شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٠ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
|
جان نهان اندر خلا همچون سجاف |
تن تقلب مى كند زير لحاف |
|
|
روح چون من امر ربى مختفى است |
هر مثالى كه بگويم منتفى است |
|
|
اى عجب كو لعل شكر بار تو |
وآن جوابات خوش و اسرار تو |
|
|
اى عجب كو آن عقيق قند خا |
آن كليد قفل مشكل هاى ما |
|
|
اى عجب كو آن دم چون ذوالفقار |
آنكه كردى عقل ها را بى قرار |
|
|
چند همچون فاخته كاشانه جو |
كو و كو و كو و كو كو و كو |
|
|
كو همانجا كه صفات رحمت است |
قدرت است و نزهت است و فطنت است |
|
|
كو همانجا كه دل و انديشه اش |
دائم آنجا بد چو شير و بيشه اش |
|
|
كو همانجا كه اميد مرد و زن |
مى رود در وقت اندوه و حزن |
|
|
كو همانجا كه به وقت علتى |
چشم پرد بر اميد صحتى |
|
|
آن طرف كه بهر دفع زشتيى |
باد جويى بهر كشت و كشتيى |
|
|
آن طرف كه دل اشارت مى كند |
چون زبان يا هو عبارت مى كند |
|
|
او مع الله است بى كو كو همى |
كاش جولاهانه ما كو گفتمى |
|
|
عقل ما كو تا ببيند غرب و شرق |
روح ها را مى زند صد گونه برق |
|
|
جزر و مدش بد به بحرى در زبد |
منتهى شد جزر و باقى ماند مد |
|
در هواى غيب مرغى مى پرد: اشارت است به مطلبى كه بارها با تعبيرهاى گوناگون در مثنوى بيان شده است. آنچه اصل آدمى است روح اوست كه در عالم خود و يا به تعبير مولانا در غيب پرواز مى كند و جسم فرع است. آنچه ارزشمند است و بايد بدان دل بست روح است.
در اين بيت ها اين نكته را با مثالى توضيح مى دهد. مرغ در هوا مى پرد و سايه آن بر زمين مى افتد. آنكه خواهان مرغ است بايد پى آن را گيرد كه در هواست:
|
مرغ بر بالا و زير آن سايه اش |
مى دود بر خاك پران مرغ وش |
|
|
ابلهى صياد آن سايه شود |
مى دود چندانكه بى مايه شود |
|
|
بى خبر كان عكس آن مرغ هواست |
بى خبر كه اصل آن سايه كجاست |
|
|
تير اندازد به سوى سايه او |
تركشش خالى شود از جست و جو |
|