شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٧ - بيان مجاهد كه دست از مجاهده باز ندارد اگرچه داند بسطت عطاء حق را،
بيان مجاهد كه دست از مجاهده باز ندارد اگرچه داند بسطت عطاء حق را،
كه آن مقصود از طرف ديگر و به سبب نوع عمل ديگر بدو رساند، كه در وهم او نبوده باشد. او همه وهم و اوميد در اين طريق معين بسته باشد، حلقه همين در مى زند بوك حق تعالى آن روزى را از در ديگر بدو رساند كه او آن تدبير نكرده باشد، «و يرزقه من حيث لا يحتسب» العبد يدبر والله يقدر، و بود كه بنده را وهم بندگى بود كه مرا از غير اين در برساند اگرچه من حلقه اين در مى زنم، حق تعالى او را هم از اين در روزى رساند، فى الجمله اين همه درهاى يك سراى است، مع تقريره
|
يا در اين ره آيدم آن كام من |
يا چو باز آيم ز ره سوى وطن |
|
|
بوك موقوف است كامم بر سفر |
چون سفر كردم بيابم در حضر |
|
|
يار را چندين بجويم جد و چست |
كه بدانم كه نمى بايست جست |
|
|
آن معيت كى رود در گوش من |
تا نگردم گرد دوران زمن |
|
|
كى كنم من از معيت فهم راز |
جزكه از بعد سفرهاى دراز |
|
|
حق معيت گفت و دل را مهر كرد |
تاكه عكس آيد به گوش دل نه طرد |
|
|
چون سفرها كرد و داد راه داد |
بعد از آن مهر از دل او برگشاد |
|
|
چون خطائين آن حساب باصفا |
گرددش روشن ز بعد دو خطا |
|
|
بعد از آن گويد اگر دانستمى |
اين معيت را كى او را جستمى |
|
|
دانش آن بود موقوف سفر |
نايد آن دانش به تيزى فكر |
|
|
آنچنانكه وجه وام شيخ بود |
بسته و موقوف گريه آن وجود |
|
|
كودك حلواييى بگريست زار |
توخته شد وام آن شيخ كبار |
|
|
گفته شد آن داستان معنوى |
پيش از اين اندر خلال مثنوى |
|