شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٨ - بيان مجاهد كه دست از مجاهده باز ندارد اگرچه داند بسطت عطاء حق را،
بسطت: گشادگى، فراخى. (عنايت حق تعالى را بر بنده راهى منحصر نيست گاه بنده چشم به راهى دوزد تا از آن راه بهره اى اندوزد، حق تعالى از راه ديگرش عطا فرمايد و يا بالعكس.) بوك: بود كه: ممكن است، شايد.
و يرزقه من حيث لا يحتسب: و روزى مى دهد او راى از جايى كه گمان نمى برد. (طلاق، ٣) العبد ...: بنده تدبير مى كند و خدا تقدير. ظاهرا بدين عبارت به صورت حديث نيامده، اما مضمون آن در فرموده هاى امامان (ع) ديده مى شود.
يا چو باز آيم: بعض شارحان باز را پرنده معروف معنى كرده و آن را مشبه به گرفته اند. ولى «باز آمدن» فعل مركب است. بايد توجه داشت كه شاه زاده مى گويد يا در اين سفر و رسيدن به مقصد بدانچه خواهم دست مى يابم، و يا هنگامى كه بازگشتم. و در داستان آينده اين معنى كاملا روشن است: مرد در خواب مى بيند مطلوب او در مصر است. از بغداد به مصر مى رود و معلوم مى شود مطلوب او در بغداد بوده است. و بيت كاملا اين معنى را روشن مى سازد. (چون سفر كردم بيابم در حضر.) كه نمى بايست جست: كه بدو برسم و با وى يكى شوم يا يقين كنم كه با جستن بدو نمى رسم.
معيت: با هم بودن. اشارت است به آيه شريفه: و هو معكم أين ما كنتم. (حديد، ٤) (معيت هنگامى دست مى دهد كه مراحل سير را بپيمايم. و براى تفسير «هو معكم» نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠٧٣/ ٥) مهر كردن دل: كنايت از آشنا نساختن آن جز به مفهومى كه فرمود. هو معكم گفت و بدين بسنده كرد و نفرمود (مثلا) انتم معه. اما حقيقت «انتم معه» بعد از گذراندن مرحله هاى سير آشكار مى گردد و آن وقت است كه مهر از دل برداشته مى شود.
طرد: در اصطلاح منطقيان صدق محدود است بر چيزى كه حد بر آن صدق كند. مثلا اگر گويند انسان حيوانى است ناطق، انسان محدود است و حيوان ناطق حد. پس بايستى آنچه انسان بر آن صدق مى كند حيوان ناطق هم بر آن صدق كند.
عكس برگرداندن قضيه است. چنانكه در قضيه هر انسانى ناطق است بگوييم هر ناطقى انسان است اما از طرد و عكس در بيت مورد بحث تنها صورت قضيه مقصود