شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٣ - در بيان آنكه دوزخ گويد كه قنطره صراط بر سر اوست اى مؤمن از صراط زودتر بگذر، زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نكشد جز يا مؤمن فان نورك اطفأ نارى
|
هر خموشى كه ملولت مى كند |
نعره هاى عشق آن سو مى زند |
|
|
تو همى گويى عجب خامش چراست |
او همى گويد عجب گوشش كجاست |
|
|
من ز نعره كر شدم او بى خبر |
تيزگوشان زين سمر هستند كر |
|
|
ان يكى در خواب نعره مى زند |
صد هزاران بحث و تلقين مى كند |
|
|
اين نشسته پهلوى او بى خبر |
خفته خود آن است و كر زآن شور و شر |
|
|
وآن كسى كش مركب چوبين شكست |
غرقه شد در آب او خود ماهى است |
|
|
نه خموش است و نه گويا نادرى است |
حال او را در عبارت نام نيست |
|
|
نيست زين دو هر دو هست آن بوالعجب |
شرح اين گفتن برون است از ادب |
|
|
اين مثال آمد ركيك و بى ورود |
ليك در محسوس از اين بهتر نبود |
|
رفت عمرش: شاه زاده. برادر بزرگتر.
دندان كنان: زارى كنان، نالان.
|
اين چنين دندان كنان تا نيم شب |
جانشان از ناف مى آمد به لب |
|
(مدتى با ناله و زارى تحمل رنج مى كرد.) نارسيده عمر: به كمال مطلوب نارسيده. عمرش به سر آمد.
لبس: پوشش. لبس شعر: جامه موئين. در فرهنگ ها از جمله لغت نامه براى شعر معنى دومى نوشته اند: نوعى جامه ابريشمى. اما شاهدهايى كه براى آن نوشته شده در آن معنى ظهور بيشترى ندارد و مى توان به معنى اول هم گرفت به هر حال اگر شعر به معنى جامه ابريشمى باشد شعر و ششتر در بيت مورد بحث هر دو به يك معنى است.
ششتر: حرير شوشترى. در اين بيت شعر و ششتر به معنى ارزشمند است. (قالب تن هرچه باشد، آنچه دل بستگى و هم آغوشى را شايد، جان است و اكنون جان من با جان او يكى مى شود.) اين مباحث: برخى بحث ها را كه درك مطالب آن براى همگان دشوار نباشد مى توان به آسانى در ميان نهاد و برخى را با آوردن دليل و نشان دادن نظرها، چنانكه بيشتر مطالب