شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٩ - تفسير قوله
موتوا قبل ان تموتوا: بعضى آن را حديث شمرده اند (احاديث مثنوى، به نقل از اللؤلؤالمرصوع)، در بحارالانوار (ج ٦٦، ص ٣١٧) اين عبارت با لفظ «كما قيل» (چنانكه گفته شد) آمده است، و نيز «و قد ورد فى الحديث المشهور». (بحارالانوار، ج ٦٦، ص ٥٩) در سخنان على (ع) مى بينيم:
قد احيى عقله و امات نفسه حتى دق جليله و لطف غليظه.
(نهج البلاغه، خطبه ٢٢٠)
|
اى خنك آن را كه پيش از مرگ مرد |
يعنى او از اصل اين رز بوى برد |
|
بمير اى دوست: بيت از سنايى است.
جان كندن: سختى كشيدن. اشارت است بدانچه عاشق به معشوق خود گفت. هنگامى كه خدمت هاى خود را بر مى شمرد.
|
گفت معشوق اين همه كردى وليك |
گوش بگشا پهن و اندر ياب نيك |
|
|
كآنچه اصل اصل عشق است و ولاست |
آن نكردى اين چه كردى فرع هاست |
|
|
گفتش آن عاشق بگو كان اصل چيست |
گفت اصلش مردن است و نيستى است |
|
در پرده بودن: گرفتار تعلق هاى جسمانى بودن. (اگر خواهى به حق برسى بايد آنچه نشانه خودى و خودبينى است بميرانى.) بام را كوشنده ...: اگر نردبان كوتاه باشد بالارونده به بام نمى رسد. (اگر اندك تعلق دنياوى در سالك باشد به مقصد نخواهد رسيد.) من الاخير: آن مقدار از بار كه چون فزون از ظرفيت كشتى در آن نهند، كشتى در آب فرو رود. و در اين بيت «من الخير» كنايت از آخرين تعلق مادى است كه چون آن را رها كردى به حق رسيدى يا در حق غرق شدى.
طارق: ناگهان در آينده و بيشتر در شب. كوبنده. ستاره بامدادى. با توجه به نيم بيت دوم و صفتى كه از طارق كرده است معنى اخير مناسب تر است. (چنانكه درخشيدن ستاره بامدادى نشانه صبح است و از ميان رفتن تاريكى ها، رها كردن آخرين بند تعلق جسمانى وسواس و غى را نابود مى سازد. تا اندك تعلق باقى است وسوسه نابود نشده است.) كشتى هش: (اضافه مشبه به بمشبه) چون عقل معاش را رها سازى و در حق غرق شوى و خورشيدى گردى.