شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٠ - تفسير قوله
در صبح مات شدن: خود را در جمال حق نيست گردانيدن.
چشم گوش پنبه تن شدن: خودبينى مانع از شنودن حق گرديدن. مخاطب به ظاهر امير ترك است و به حقيقت همه خودبينان و خودپرستان. تو بر من خشم گرفته اى و مى خواهى مرا با گرز بزنى. آنچه از زشتى در من مى بينى عكس زشتى توست. چنانكه آن شير (١٣٠٤/ ١) عكس خود را در چاه ديد و به كشتن آن برخاست و جان بر سر اين كار نهاد.
نفى ضد هست باشد: سخن مطرب است به امير و در پاسخ ايراد او به ندانم گويى وى، كه مقصود از ندانم نفى ضد است. (آنچه ضد حقيقت است و آن را حقيقت مى پندارند.) چراكه در اين جهان و در دايره اين حيات جسمانى حقيقت را نتوان ديد چه آن پس از مرگ آشكار مى شود. اما اگر صفت هاى نفسانى را در خود بميرانى پرده اى كه بر روى عقل است به كنار مى رود و حقيقت آشكار مى شود.
|
مرد بالغ گشت آن بچگى بمرد |
روميى شد صبغت زنگى سترد |
|
|
خاك زر شد هيأت خاكى نماند |
غم فرج شد خار غمناكى نماند |
|
|
مصطفى زين گفت كاى اسرارجو |
مرده را خواهى كه بينى زنده تو |
|
|
مى رود چون زندگان بر خاكدان |
مرده و جانش شده بر آسمان |
|
|
جانش را اين دم به بالا مسكنى است |
گر بميرد روح او را نقل نيست |
|
|
زآنكه پيش از مرگ او كرده است نقل |
اين به مردن فهم آيد نه به عقل |
|
|
نقل باشد نه چو نقل جان عام |
همچو نقلى از مقامى تا مقام |
|
|
هر كه خواهد كه ببيند بر زمين |
مرده اى را مى رود ظاهر چنين |
|
|
مر ابوبكر تقى را گو ببين |
شد ز صدقى امير المحشرين |
|
|
اندر اين نشأت نگر صديق را |
تا به حشر افزون كنى تصديق را |
|
|
پس محمد صد قيامت بود نقد |
زآنكه حل شد در فناى حل و عقد |
|
مرد بالغ گشت: مثالى است براى توضيح معنى بيت ٧٣٩. بالغ شدن، كودكى را از ميان مى برد، سپيد شدن سياهى را نابود مى سازد. زر گشتن صفت خاكى را نابود مى گرداند و شادمان گشتن غم را مى زدايد. اين گونه تغييرها تبديل است، نه نيست گشتن و از ميان