شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٢ - رجوع به قصه رنجور
موسى (ع) قدم در نيل نهد و يا چون اسماعيل (ع) حلق را به كارد عرضه كند، كه آنان خداوندان توكل و اخلاص بودند. ديگران را چنين اخلاص و توكل نيست.
|
پر مساز از كاغذ و از كه مپر |
كه در آن سودا بى رفته است سر |
|
|
گرچه آن صوفى پر آتش شد ز خشم |
ليك او بر عاقبت انداخت چشم |
|
|
اول صف بر كسى ماند به كام |
كو نگيرد دانه بيند بند دام |
|
|
حبذا دو چشم پايان بين راد |
كه نگه دارند تن را از فساد |
|
|
آن ز پايان ديد احمد بود كو |
ديد دوزخ را همين جا مو به مو |
|
|
ديد عرش و كرسى و جنات را |
تا دريد او پرده غفلات را |
|
|
گر همى خواهى سلامت از ضرر |
چشم ز اول بند و پايان را نگر |
|
|
تا عدم ها را ببينى جمله هست |
هست ها را بنگرى محسوس پست |
|
|
اين ببين بارى كه هر كش عقل هست |
روز و شب در جست و جوى نيست است |
|
|
در گدايى طالب جودى كه نيست |
بر دكان ها طالب سودى كه نيست |
|
|
در مزارع طالب دخلى كه نيست |
در مغارس طالب نخلى كه نيست |
|
|
در مدارس طالب علمى كه نيست |
در صوامع طالب حلمى كه نيست |
|
|
هست ها را سوى پس افكنده اند |
نيست ها را طالب اند و بنده اند |
|
|
زآنكه كان و مخزن صنع خدا |
نيست غير نيستى در انجلا |
|
پر مساز از كاغذ: در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (با قيد ظاهرا) آن را اشارت به داستان جوهرى دانسته اند. اما جوهرى از كاغذ پر نساخت و از كوه نپريد او دو لنگه در حجره را به دو پهلوى خود بست و از جاى بلندى از مسجد جامع به زمين پريد.
ممكن است گفت اشارت به داستان ابن فرناس است. عباس بن فرناس از مردم قرطبه است و به سال ٢٧٤ ه. ق درگذشت او براى پرواز به آسمان پرهايى و بالهايى ساخت و به هوا پريد و مسافتى را هم پيمود ولى به زمين افتاد و مجروح شد. (الاعلام زركلى) گرچه آن صوفى ...: صوفى كه بيمار بدو پس گردنى زد.
اول صف: كنايت از مقدم بودن. (كسى مقدم و پيشواست كه دوربين باشد، دام را ببيند و فريفته دانه نشود.)