شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٤ - رجوع به قصه رنجور
|
كارگاه صنع حق چون نيستى است |
جز معطل در جهان هست كيست |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٦٨٧- ٦٨٥/ ٢)
|
پيش از اين رمزى بگفتستيم از اين |
اين و آن را تو يكى بين دو مبين |
|
|
گفته شد كه هر صناعتگر كه رست |
در صناعت جايگاه نيست جست |
|
|
جست بنا موضعى ناساخته |
گشته ويران سقف ها انداخته |
|
|
جست سقا كوزه اى كش آب نيست |
وآن دروگر خانه اى كش باب نيست |
|
|
وقت صيد اندر عدم بد حمله شان |
از عدم آنگه گريزان جمله شان |
|
|
چون اميدت لاست زو پرهيز چيست |
با انيس طمع خود استيز چيست |
|
|
چون انيس طمع تو آن نيستى است |
از فنا و نيست اين پرهيز چيست |
|
|
گر انيس لانه اى اى جان، به سر |
در كمين لاچرائى منتظر؟ |
|
|
زآنكه دارى جمله دل بر كنده اى |
شست دل در بحر لا افكنده اى |
|
|
پس گريز از چيست زين بحر مراد |
كه به شستت صد هزاران صيد داد |
|
|
از چه نام برگ را كردى تو مرگ |
جادوى بين كه نمودت مرگ برگ |
|
|
هر دو چشمت بست سحر صنعتش |
تا كه جان را در چه آمد رغبتش |
|
|
در خيال او ز مكر كردگار |
جمله صحرا فوق چه زهر است و مار |
|
|
لاجرم چه را پناهى ساخته است |
تا كه مرگ او را به چاه انداخته است |
|
|
اينچه گفتم از غلط هات اى عزيز |
هم بر اين بشنو دم عطار نيز |
|
پيش از اين رمزى ...: اشارت بدين بيت هاست:
|
چونكه جامه چست و دوزيده بود |
مظهر فرهنگ درزى چون شود |
|
|
ناتراشيده همى بايد جذوع |
تا دروگر اصل سازد يا فروع |
|
|
خواجه اشكسته بند آنجا رود |
كاندر آنجا پاى اشكسته بود |
|
|
كى شود چون نيست رنجور نزار |
آن جمال صنعت طب آشكار |
|
|
خوارى و دونى مس ها بر ملا |
گر نباشد كى نمايد كيميا |
|
|
نقصها آيينه وصف كمال |
و آن حقارت آينه عز و جلال |
|