شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥ - تمامت كتاب الموطد الكريم
|
همچنان كه سهل شد ما را حضر |
سهل شد هم قوم ديگر را سفر |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٥١٦١/ ٣) نعره سقم: بانگ برخاسته از بيمارى.
سيران: در مثنوى چند بار به كار رفته است، و به معنى گرديدن و رفتن است.
|
امتناع ژيل از سيران به بيت |
با جد آن پيلبان و بانگ هيت |
|
اين كلمه در فرهنگ هاى عربى ديده نشد و شاهد ديگرى هم از جز مثنوى براى آن نيافتم.
از حسام الدين مى خواهد مثنوى را به پيشكشى بپذيرد و همتى كند تا مشتاقان مجذوب، از حقايق آن بهره گيرند، هرچند رازهايى را كه مى بايست گفت در اين دفترها نيامده. چون كسى كه در خور شنيدن آن است نيست، باشدكه در آينده فرصتى به دست آيد و گفتنى ها گفته شود. اما در حد امكان گفتنى را بايد گفت و از منكران و ناقدان نبايد هراسيد و طعن آنان را بر خود هموار بايد كرد و شنيد.
|
قهر سر كه لطف همچون انگبين |
كين دو باد ركن هر اسكنجبين |
|
|
انگبين گر پاى كم آرد ز خل |
آيد آن اسكنجبين اندر خلل |
|
|
قوم بر وى سركه ها مى ريختند |
نوح را دريا فزون مى ريخت قند |
|
|
قند او را بد مدد از بحر جود |
پس ز سركهء اهل عالم مى فزود |
|
|
واحد كالاف كى بود آن ولى |
بلكه صد قرن است آن عبد العلى |
|
|
خم كه از دريا در او راهى شود |
پيش او جيحون ها زانو زند |
|
|
خاصه اين دريا كه دريا ها همه |
چون شنيدند اين مثال و دمدمه |
|
|
شد دهانشان تلخ از اين شرم و خجل |
كه قرين شد نام اعظم با اقل |
|
|
در قران اين جهان با آن جهان |
اين جهان از شرم مى گردد جهان |
|
|
اين عبارت تنگ و قاصر رتبت است |
ورنه خس را با اخص چه نسبت است |
|
|
زاغ در رز نعره زاغان زند |
بلبل از آواز خوش كى كم كند |
|
|
پس خريدار است هر يك را جدا |
اندر اين بازار يفعل ما يشا |
|