شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٠ - رجوع به قصه رنجور
|
جمله در ايذاى بى جرمان حريص |
در قفاى همدگر جويان نقيص |
|
|
اى زننده بى گناهان را قفا |
در قفاى خود نمى بينى جزا |
|
|
اى هوا را طب خود پنداشته |
بر ضعيفان صفع را بگماشته |
|
|
بر تو خنديد آنكه گفتت اين دواست |
اوست كآدم را به گندم رهنماست |
|
|
كه خوريد اين دانه اى دو مستعين |
بهر دارو تا تكونا خالدين |
|
|
اوش لغزانيد و او را زد قفا |
آن قفا واگشت و گشت اين را جزا |
|
|
اوش لغزانيد سخت اندر زلق |
ليك پشت و دستگيرش بود حق |
|
|
كوه بود آدم اگر پر مار شد |
كان ترياق است و بى اضرار شد |
|
|
تو كه ترياقى ندارى ذره اى |
از خلاص خود چرائى غره اى |
|
|
آن توكل كو خليلانه تو را؟ |
وآن كرامت چون كليمت از كجا؟ |
|
|
تا نبرد تيغت اسمعيل را |
تا كنى شه راه قعرنيل را |
|
|
گر سعيدى از مناره اوفتيد |
بادش اندر جامه افتاد و رهيد |
|
|
چون يقينت نيست آن بخت اى حسن |
تو چرا بر باد دادى خويشتن |
|
|
زين مناره صد هزاران همچو عاد |
درفتادند و سر و سر باد داد |
|
|
سرنگون افتادگان را زين منار |
مى نگر تو صد هزار اندر هزار |
|
|
تو رسن بازى نمى دانى يقين |
شكر پاها گوى و مى رو بر زمين |
|
سيلى باره: كه كار او سيلى زدن است. كه ميل سيلى زدن بر ديگران كند. (مردم مسخر هواى نفس اند و در پى آزار يكديگر، و عيب هم را گفتن.) در قفاى خود ...: اى كه بى گناهان را مى آزارى از كيفرى كه به دنبال تو است خبر ندارى. هوا (هوى): آرزو، ميل.
اوست ...: شيطان است كه بر تو فسوس مى كند و مى گويد مردم را آزار كن. او همان است كه آدم را به خوردن گندم واداشت و از بهشت بيرون كرد.
مستعين: يارى خواه. دو مستعين: اشارت است به آدم و حوا.
تكونا خالدين: گرفته از قرآن كريم است: ما نهاكما ربكما عن هذه الشجرة إلا أن تكونا ملكين أو تكونا من الخالدين: پروردگار شما راى از اين درخت منع نكرد جز كه [مبادا] دو