شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٩ - رجوع به قصه رنجور
|
بر قفاى صوفى حمزه پرست |
راست مى كرد از براى صفع دست |
|
|
كآرزو را گر نرانم تا رود |
آن طبيبم گفت كآن علت شود |
|
|
سيليش اندر برم در معركه |
زآنكه لا تلقوا بايدى تهلكه |
|
|
تهلكه است اين صبر و پرهيز اى فلان |
خوش بكوبش تن مزن چون ديگران |
|
|
چون زدش سيلى بر آمد يك طراق |
گفت صوفى هى هى اى قواد عاق |
|
|
خواست صوفى تا دو سه مشتش زند |
سبلت و ريشش يكايك بركند |
|
گفت: بيمار.
فتح باب: گشايش، آسودگى خاطر. (گشايشى براى يافتن تندرستى بجويد.) و براى معنى اصطلاحى «فتح باب» نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣١١٧/ ٢.
تخييلى: آنكه گرفتار خيال باشد. (كه خيال بر او چيره شود.) حمزه پرست: ح. زه خوار. حمزه ترتيزك است كه در آتش بلغور درست مى كنند و خوراك درويشان (اناطولى) بوده است:
|
نيست حمزه خوردن اينجا، تيغ بين |
حمزه اى بايد در اين صف آهنين |
|
(نگاه كنيدبه: ذيل بيت ١١٢٦/ ٤) صفع: پس گردنى زدن.
كآرزو را گر نرانم ...: اگر آنچه آرزو كرده ام انجام ندهم، بيمارى همچنان باقى خواهد ماند.
اندر بردن: نواختن، زدن.
لا تلقوا ...:
|
چون مرا سوى اجل عشق و هواست |
نهى لا تلقوا بايد كم مراست |
|
(براى اينكه خود را در مهلكه نيفكنم و بميرم، او را سيلى مى زنم.) اى فلان: خطاب بيمار است به خود.
|
خلق رنجور دق و بيچاره اند |
وز خداع ديو سيلى باره اند |
|