شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٣ - آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
مهله: مهلت، فرصت.
ناب: دندان. چهار دندان پيش.
بيرون شو: راه برون رفتن، گريزگاه.
خشك گشتن: بر جاى ايستادن، جنبش نكردن.
صول: حمله.
در بيت هاى گذشته فرمود ساكنان قلعه، انبوه بودند و جعفر يك تن. اما آنان به صورت جمع بودند و در دل پراكنده. چراكه ثبات و استقامت جعفر در دل همگان بيم افكنده بود.
در اين بيت ها توضيح بيشترى است و چنانكه شيوه اوست با آوردن مثال هايى بر مفهوم آن بيت ها تأكيد مى كند. ممكن است گور در جسم همانند شير باشد. اما هيبتى كه در شير نهاده شده او را بر جمع گوران پيروز مى گرداند. چنانكه قصاب را از رمه گوسفند بيمى نيست. آنچه موجب پيروزى است، نيروى درونى است اين معنى گرفته از قرآن كريم است: قد كان لكم آية في فئتين التقتا فئة تقاتل في سبيل الله و أخرى كافرة يرونهم مثليهم رأي العين. (آل عمران، ١٣) شارحان به پيروى از انقروى آن را مناسب با آيه ٢٤٩ سوره بقره كم من فئة قليلة ... گرفته اند ولى مناسبت آن با آيه اى كه در سوره آل عمران آمده بيشتر است.
|
مالك الملك است بدهد ملك حسن |
يوسفى را تا بود چون ماء مزن |
|
|
در رخى بنهد شعاع اخترى |
كه شود شاهى غلام دخترى |
|
|
بنهد اندر روى ديگر نور خود |
كه ببيند نيم شب هر نيك و بد |
|
|
يوسف و موسى ز حق بردند نور |
در رخ و رخسار و در ذات الصدور |
|
|
روى موسى بارقى انگيخته |
پيش رو او توبره آويخته |
|
|
نور رويش آنچنان بردى بصر |
كه زمرد از دو ديده مار كر |
|
|
او ز حق درخواسته تا توبره |
گردد آن نور قوى را ساتره |
|
|
توبره گفت از گليمت ساز هين |
كآن لباس عارفى آمد امين |
|
|
كآن كسا از نور صبرى يافته است |
نور جان در تار و پودش تافته است |
|
|
جز چنين خرقه نخواهد شد صوان |
نور ما رابر نتابد غير آن |
|