شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٩ - باز آمدن به شرح قصه شاه زاده و ملازمت او در حضرت شاه
هفت گردون: اشارت است به مقام انسان كامل. (جهانى است بنشسته در گوشه اى) هيچ ممكن نى ...: در حالى كه جان شاه زاده با جان شاه هم سخن بود، از هيبت شاه براى او مجال سخن گفتن نبود.
صورتى ...: وصف انسان كامل است. به ظاهر همچون ديگران در پوشش جسم است و صورتى دارد، اما صورتى كه چون مى نگرد و يا لب به سخن مى گشايد نگرنده را از نگرسيتن به ديگر صورت ها بيزار مى نمايد.
به مناسبت روبرو شدن شاه زاده با شاه و شيفته شدن وى در نگاه كردن او، و جهانى را در او ديدن يا معنى را در صورت مشاهده كردن و حيران ماندن، سخن را به عشق و بيمارى و رنج عاشقان مى كشاند و مى گويد بيمارى عشق عاشقان را درمان است و رنجورى آن موجب قوت جسم و جان، و خواهد هر دم اين گداز و رنج افزون شود.
|
او دو صد جان دارد از جان هدى |
وآن دو صد را مى كند هر دم فدى |
|
|
هر يكى جان را ستاند ده بها |
از نبى خوان عشرة امثالها |
|
|
گر بريزد خون من آن دوست رو |
پايكوبان جان برافشانم بر او |
|
|
آزمودم مرگ من در زندگى است |
چون رهم زين زندگى پايندگى است |
|
مى رهاند از كلام: در نسخه اساس «سقام» در آخر بيت به فتح سين است پس به قرينه، كلام را بايد به فتح كاف خواند. ولى مى توان به كسر كاف هم خواند (جمع كلم: جراحت) چنانكه در سخن عرب است: «جاء بدواء الكلام من اطيب الكلام». (اقرب الموارد) و اگر كلام خوانده شود معنى آن اين است كه: با سخن او با ديگر سخن بى نيازى. كلام را به معنى علم كلام گرفتن تكلفى است. (سخن او داروى شفابخش است و تو را از بيمارى هاى درونى مى رهاند.) پس سقام عشق ...: بيمارى كه از عشق زايد تندرستى افزايد.
اى تن ...: اى تن كه هنوز خود را نميرانده و فانى نشده اى اگر خواهان جان انسانى هستى بايد جان حيوانى را واگذارى.
همچو مه اندر گدازش: شاه زاده برابر نوازش شاه چنان بود كه ماه برابر آفتاب. مى گداخت اما آن گداختن او را ه كمال مى رساند، چنانكه ماه چون باريك گردد و به صورت هلال