شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣١ - قصه احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفى
|
برگ كاهم پيش تو اى تندباد |
من چه دانم كه كجا خواهم فتاد |
|
|
گر هلالم گر بلالم مى دوم |
مقتدى آفتابت مى شوم |
|
بلال: پسر رباح. نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٥١٦ و ١٧٢/ ٣.
قصه احد احد گفتن: در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى شرحى از حلية الاولياء و صفة الصفوه در اين باره آمده و در اينجا مأخذ داستان را از قديمى ترين اسناد (سيره ابن اسحاق) مى آوريم: «ورقة بن نوفل بر بلال مى گذشت حالى كه او را براى مسلمان شدنش شكنجه مى كردند، و او احد احد مى گفت. ورقه گفت احد احد، بلال به خدا سوگند، تو را آزاد نمى كنند. پس به كسى كه او را شكنجه مى كرد و از بنى جمح بود گفت به خدا سوگند مى خورم اگر او را بدين حال بكشيد (گور) او را حنان (بركت و رحمت) قرار مى دهم.» (سيره ابن اسحاق، ص ١٧٠) در سيره ابن هشام نام شكنجه كننده امية بن خلف بن وهب است و نوشته است در گرمگاه او را به پشت در بطحاى مكه مى افكند و دستور مى داد سنگى بزرگ بر سينه او نهند، سپس مى گفت چنين خواى بود تا بميرى يا به محمد كافر شوى و لات و عزى را عبادت كنى و او مى گفت احد احد. و نوشته است ورقة بن نوفل بر او مى گذشت بلال احد احد مى گفت ورقه مى گفت احد احد و الله يا بلال ... (جمله «لن تفدى» در سيره اين هشام نيست.) مصعبى نوشته است: «ورقه بر بلال گذشت، در حالى كه او را عذاب مى دادند و او احد احد مى گفت. وى عذاب دهندگان را نهى كرد ولى آنان نپذيرفتند. گفت به خدا سوگند اگر او را بكشيد، گورش را استجابت گاه رحمت خدا قرار مى دهم.» (نسب قريش، ص ٢٠٨) نيز ابن هشام نوشته است: «ابوبكر بر او گذشت و اميه را گفت از آنچه با اين مسكين مى كنى از خدا نمى ترسى تا كى؟ گفت تو او را فاسد كرده اى او را نجات بده! ابوبكر گفت مى دهم. غلامى سياه دارم چابك تر از او و در دين تو قوى است او را به جاى وى به تو مى دهم. اميه گفت پذيرفتم. ابوبكر غلام خود را بدو داد و بلال را گرفت و آزاد كرد.» (سيره ابن هشام، ج ١، ص ٤٠) بلال اذان گوى پيغمبر بود، و چون رسول خدا به جوار حق رفت، ديگر اذان نگفت.