شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨ - حكايت غلام هندو كه به خداوند زاده خود پنهان هواى آورده بود چون دختر را با مهتر زاده اى عقد كردند، غلام خبر يافت رنجور شد و مى گداخت و هيچ طبيب علت او را در نمى يافت و او را زهره گفتن نه
دوزخ است.» يا مردى كه او را آرايش كردند و آن رمز دنياست، و در بيت ٣٠٢ خواد آمد. به صورت زيبا و دلپسند و در حقيقت زشت و دل آزار. نيكلسون اين داستان را همانند داستان «پادشاه زاده و جادوى كابلى» (٣١٥٩/ ٤ به بعد) دانسته و مى توان گفت از جهتى همانندند.
هوا آوردن: عاشق شدن.
زنده كرده: كنايت از تعليم يافته. تربيت شده.
اكرام ساز: با توجه به معنى هاى متعدد «اكرام»، و با در نظر گفتن حال و مقام «اكرام ساز» در معنى گرامى دارنده ظهور بيشترى دارد.
مراهق: به بلوغ نزديك شونده و آن صفت پسر است و براى دختر «مراهقة» گويند. در خور شوهر دادن. به سن شوهر كردن رسيده.
خوزه گر: خوازه گر. (از خوازه خواهش+ گر پسوند) خواستار. نيز خوزه گر به معنى حجله بند و حجله آرا هم به كار رفته است.
در جهات رفتن: گونه گون مصرف شدن. از دست رفتن. (مال دنيا ماندنى نيست بام به دست مى آيد و شام مصرف مى شود.) بارگى: اسب. (در گذشته اسب را در سر طويله داشتن نشانه تجمل بود.) اگر باشد ...: هرچند ارزشى داشته باشد.
ابليس و از آدم نقش طين ديدن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٧٥٨/ ٣.
او نبيند اشارت است بدانگه تنها علم ظاهر را فرا گرفته.
معرف: آنكه در محضر قاضى گواهان را بشناساند. قاضى چون همه مراجعه كنندگان را نمى شناخت در محضر او كسانى بودند كه مزكى يا معدل و يا معرف نام داشتند، قاضى رمز كسى است كه علم صورى دارد، او ناقص است. اما عارفان را به معرف نيازى نيست چون با دل روشن از حقيقت ها آگاه اند. آنچه در پيشگاه حضرت حق پذيرفته مى شود صلاح و تقوى است نه مال و منال. علم نيز اگر با تقوى همراه نباشد سودى ندهد چنانكه ابليس را علم بود اما به كمال نرسيده بود.
|
زآن نمى پرد به سوى ذوالجلال |
كو گمانى مى برد خود را كمال |
|
|
علتى بتر ز پندار كمال |
نيست اندر جان تو اى ذو دلال |
|