شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٠ - مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
يافت. (زيبايى كه در آن اسب بود و رتبتى كه سگ اصحاب كهف يافت از لطف حق بود.) تاب لطفش را ...: آفريده ها بر حسب استعداد از موهبت حق تعالى بهره مند مى شوند نه يكسان. اشارتى است بدآنچه اشعريان گويند كه عقول در انسان ها مساوى آفريده نشده.
مقتبس: فراگرفته، مستفاد. (لعل و سنگ هريك به اندازه استعداد خود از خورشيد بهره مى گيرند يكى از تابش آن گرم مى شود و ديگرى لعل.) آنكه بر ديوار افتد ...: آفتابى كه بر ديوار مى تابد مانند اثر آفتابى نيست كه بر آب مى تابد.
اچى: برادر بزرگ. (ديوان لغات الترك)
|
اطلس چه دعوى چه رهن چه |
ترك سرمست است در لاغ اچى |
|
از عمادالملك و حضور او نزد سلطان و داستان اسب و تيز رفتارى آن و همانند كردن آن به ماه و عطارد به مناسبت، سخن را به معراج و آسان بودن آن بر رسول ٦ و ديگر معجزه او كه شق القمر است مى كشاند و گويد كسى كه خواهد هر چيز را از راه حس دريابد به حقيقت راه نمى برد و سرانجام گويد هرچند لطف عام است، اما هركس به ادازه استعداد از آن بهره مند مى گردد.
|
پس عمادالملك گفتش اى خديو |
چون فرشته گردد از ميل تو ديو |
|
|
در نظر آنچ آورى گرديد نيك |
بس گش و رعناست اين مركب وليك |
|
|
هست ناقص آن سر اندر پيكرش |
چون سر گاو است گويى آن سرش |
|
|
در دل خوارمشه اين دم كار كرد |
اسب را در منظر شه خوار كرد |
|
|
چون غرض دلاله گشت و واصفى |
از سه گز كرباس يابى يوسفى |
|
|
چونكه هنگام فراق جان شود |
ديو دلال در ايمان شود |
|
|
پس فروشد ابله ايمان را شتاب |
اندر آن تنگى به يك ابريق آب |
|
|
وآن خيالى باشد و ابريق نى |
قصد آن دلال جز تخريق نى |
|
|
اين زمان كه تو صيحى و فربهى |
صدق را بهر خيالى مى دهى |
|
|
مى فروشى هر زمانى در كان |
همچو طفلى مى ستانى گردكان |
|
|
پس در آن رنجورى روز اجل |
نيست نادر گر بود اينت عمل |
|