شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٨ - حكمت در انى جاعل فى الارض خليفة
خورشيد روان: عنايت حق تعالى.
|
هركه از خورشيد باشد پشت گرم |
سخت رو باشد نه بيم او را نه شرم |
|
و مى توان آن را كنايت از ولى حق گرفت.
مكتسى: لباس پوشنده.
در خيال مكتسى شدن: در انديشه فرو رفتن. با انديشه ناقص پى حقيقت بينى بودن.
سوفسطائى: استاد، دانشمند، خردمند. «سوفسطائيان» جماعتى از متفكران يونان بودند كه در سده پنجم پيش از ميلاد مى زيستند. آنان شاگردان خود را چنان مى پروراندند كه به هر صورت خصم خود را در بحث مغلوب كنند و تا بدانجا رفتند كه دسته اى از آنان هنگام جدل منكر محسوسات شدند و مى گفتند حقيقتى وجود ندارد. و تعبير مولانا «از حس معزول شدن» اشارت بدين دسته است.
سخن خا: گستاخ در گفتار. كه بسيار سخن گويد و كمتر به معنى نگرد.
لب خايى: لب گزيدن. پشيمان گشتن. شرمگين شدن.
آن حكيم: شارحان در تفسير آن گونه گون نوشته اند، بعض شارحان هندى چون بحرالعلوم، محمد افضل، ولى محمد و عبدالفتاح گفته اند مقصود ابن سيناست. روان نفس ناطقه است و جان نفس حيوان، نيكلسون نويسد: بعيد است كه مولانا ابن سينا را عارفى حقيقى بخواند و بر جانش آفرين بگويد. گذشته از استبعاد نيكلسون، جان و روان پيش از ابن سينا نزد حكيمان شناخته بوده است چنانكه ابو شكور بلخى كه در نيمه دوم سده چهارم مى زيسته گويد:
|
جان را دو گفت هركس و ذى من يكى است حال |
ور جان كسست باز چه بر برنهد روان |
|
|
جان و روان يكى است به نزديك فيلسوف |
ورچه ز راه نام دو آمد روان و جان |
|
احتمال مى رود مقصود مولانا از حكيم، ارسطو است كه ميان جان حيوانى و روح عقلانى فرق گذارده است.