شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٦ - حكمت در انى جاعل فى الارض خليفة
وشق: از گونه سياه گوش هاست كه از پوست آن لباس مى سازند.
|
تو دو قله نيستى يك قله اى |
غافل از قصه عذاب ظله اى |
|
|
امر حق آمد به شهرستان و ده |
خانه و ديوار را سايه مده |
|
|
مانع باران مباش و آفتاب |
تا بدان مرسل شدند امت شتاب |
|
|
كه بمرديم اغلب اى مهتر امان |
باقيش از دفتر تفسير خوان |
|
|
چون عصا را مار كرد آن چست دست |
گر تو را عقلى است آن نكته بس است |
|
|
تو نظرى دارى و ليك امعانش نيست |
چشمه افسرده است و كرده ايست |
|
|
زين همى گويد نگارنده فكر |
كه بكن اى بنده امعان نظر |
|
|
آن نمى خواهد كه آهن كوب سرد |
ليك اى پولاد بر داود گرد |
|
|
تن بمردت سوى اسرافيل ران |
دل فسردت رو به خورشيد روان |
|
|
در خيال از بس كه گشتى مكتسى |
نك به سوفسطائى بدظن رسى |
|
|
او خود از لب خرد معزول بود |
شد ز حس محروم و معزول از وجود |
|
|
هين سخن خا نوبت لب خايى است |
گر بگويى خلق را رسوايى است |
|
|
چيست امعان؟ چشمه را كردن روان |
چون ز تن جان رست گويندش روان |
|
|
آن حكيمى را كه جان از بند تن |
باز رست و شد روان اندر چمن |
|
|
دو لقب را او بر اين هر دو نهاد |
بهر فرق اى آفرين بر جانش باد |
|
|
در بيان آنكه بر فرمان رود |
گر گلى را خار خواهد آن شود |
|
دو قله نبودن: كنايت از بركنار نبودن از گناه، و نيفتادن در دام شيطان و هوى و اشارت است بدانكه «هرگاه آب به اندازه دو قله بود به ملاقات نجاست نجس نمى شود. مقدار دو قله را چهارصد و شصت و چهار رطل و سه هفتم رطل دانسته اند. يا يك ذراع و ربع ذراع، در طول و عرض و عمق.» (الفقه على المذاهب الاربعه)، ودر خلاف، مقدار آن پانصد رطل است بنابر مذهب شافعى. (خلاف، ج ١، ص ٤٨)
|
نيست دون القلتين و حوض خرد |
كه تواند قطره ايش از كار برد |
|
عذاب ظله: در سوره شعراء درباره قوم شعيب (ع) آمدهاست: فكذبوه فأخذهم عذاب