شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٤ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
مأوى القرون: جايگاه امت هاى گذشته. (ارواح موجودات همه در ظل عنايت حق به سر مى برند.) كل لدينا ...: گرفته از قرآن كريم است: و إن كل لما جميع لدينا محضرون. (يس، ٣٢) (چنانكه لشكريان گرداگرد علم پادشاه اد، همه ارواح در پيشگاه ارداه و لطف حق تعالى حاضرند.) گر بى خبر گر با خبر: ممكن است مقصود دارنده روح و يا بى روح باشد و يا ناآگاه از خالق و آگاه از او معنى شود. (همه موجودات خواه آگاه باشند و خواه نه در كف قدرت حق گرد آمده اند.) محتصر: چنين است در نسخه اساس، و غريب مى نمايد. ظاهرا محتصر به معنى محصور به كار رفته است. ولى در فرهنگ ها ديده نشد.
|
نقش باشد پيش نقاش و قلم |
عاجز و بسته چو كودك در شكم |
|
|
پيش قدرت خلق جمله بارگه |
عاجزان چون پيش سوزن كارگه |
|
دم به دم: قدرت حق تعالى هر دم در صفحه خاطر آدمى فكرى پديد مى آورد و بر فور آن را محو مى كند تا انديشه اى ديگر جاى آن را بگيرد. يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده أم الكتاب. (رعد، ٣٩) مدركات: جمع مدركه مؤنث مدرك: مكان ادراك جايى كه انديشه در آن است. قوه ادراك.
غدو: مصدر است و به معنى بامداد بر كسى درآمدن و در بيت به معنى بامداد است. (از بام تا شام صفحه خاطر من از پديد آمدن فكرى و محو شدن آن خالى نيست.) معتكف: ساكن، متوقف. كنايت از در اختيار بودن. (اگر چوب در اختيار نجار نبود چگونه پذيراى بريدن مى شد و به شكلى كه او مى خواست در مى آمد. مثال ديگرى است براى نشان دادن سيطره قدرت حق بر موجودات.) پر مى شوى ...: به فكرى مشغول بودن، يا از آن رها شدن نشانه آن است كه قدرت او بر تو چيره است و پياپى تو را از حالى به حالى مى گرداند.
چشم بند: آنچه مانع ديدن قدرت حق تعالى است غفلت است و سرگرمى بدين جهان كه