شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٧ - ديدن خوارزمشاه رحمه الله در سيران در موكب خود اسبى بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستى آن اسب،
|
پيش كافر نيست بت را ثانيى |
نيست بت را فر و نه روحانيى |
|
|
چيست آن جاذب نهان اندر نهان |
در جهان تابيده از ديگر جهان |
|
|
عقل محجوب است و جان هم زين كمين |
من نمى بينم تو مى توانى ببين |
|
خوارزمشاه: ركن الدين محمد، حكمران عراق.
سيران: گردش.
عمادالملك: وزير ركن الدين بن محمد، حكمران عراق، بوده است. هنگامى كه خوارزمشاه در بلخ بود ركن الدين او را به عراق خواند تا در آنجا براى او سپاه گرد آورد. عمادالملك پذيرفت و چون سپاهيان مغول پس از غارت رى به همدان مى رفتند، در نزديكى ملاير به كسان خوارزمشاه برخوردند و بسيارى از آنان از جمله اين عمادالملك را كشتند. (از تاريخ مغول، ص ٣٧- ٣٩) چون زبان:
|
چون زبان حسد بود نخاس |
يوسفى يابى از دو گز كرباس |
|
|
ليك زو دزد بركند ديده |
تا نگيرد كسيش دزديده |
|
و كانوا فيه ...: و شروه بثمن بخس دراهم معدودة و كانوا فيه من الزاهدين: و او راى فروختند به بهايى اندك [كه] درهمى چند بود و درباره او از بى رغبتان بودند. (يوسف، ٢٠) قرين: همتا.
او: امير خداوند اسب.
رجعت: بازگشت. (از بام تا شام در رفتن و بازگشت و به ياد اسب بود.) روحنت: شادى افزايى، دل انگيزى، ظاهر زيبا.
تجسس كردن عقل: انديشيدن.
بر عقل راه زدن: فريفتن.
خورشيد: مى تواند استعارت از اسب زيبا باشد (ديده من به ديدن دو صد اسب بهتر از اين اسب روشن است)، و مى توان آن را روشنى معنوى گرفت (ديده من از انوار عالم غيب