شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٧ - لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
و نعمت هاى آن ننگرد و جز قرب حق را نخواهد. (باز در نيم بيت نخست به معنى مرغ شكارى است و دل بدان تشبيه شده و در نيم بيت دوم به معنى وصفى است.) عنايت خدا شامل دل شد و آن را روشن و بلند همت ساخت، چنانكه شير شكار شده است. شير چه:
|
آن ز صيدى حسن صيادى بديد |
وين ز صيادى غم صيدى كشيد |
|
|
آن ز خدمت ناز مخدومى بيافت |
وآن ز مخدومى ز راه عز بتافت |
|
|
لطف هاى شه غمش را در نوشت |
شد كه صيد شه كند او صيد گشت |
|
|
هر كه جوياى اميرى شد يقين |
پيش از آن او در اسيرى شد رهين |
|
(دل چنان با همت شده است كه به چيزى جز تو نمى نگرد و خواهد تو را صيد كند يا صيد تو شود.) شاه باز معنوى: صاحبدلى كه از عنايت حق بهره يافته است.
مرج دين و باز جان: (اضافه مشبه به بمشبه) جانى كه از عنايت حق بهره يافت به ديگر چيز نمى نگرد چراكه هر چيز را جز او فناپذير مى بيند. چنانكه ابراهيم (ع) لا أحب الآفلين گفت او نيز از هرچه جز خداست بيزارى مى جويد.
چشم رسيدن: در اين بيت به معنى برخوردار شدن از عنايت است. توجه تو به دل موجب شد، حاسه او به كار افتد و قوى گردد. هر حسى از حاسه ها كه تو را شناخت نيرويى شگرف يافت كه در آن سستى و مرگ راه نخواهد يافت و اين بيت مقدمه اى است براى داستان آينده و به كار گرفتن هر يك از دزدان حواس خود را.