شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٨ - حكايت صدر جهان بخارا كه هر سائلى كه به زبان بخواستى از صدقه عام بى دريغ او محروم شدى، و آن دانشمند درويش به فراموشى و فرط حرص و تعجيل به زبان بخوسات در موكب، صدر جهان از وى رو بگردانيد و او هر روز حيله نو ساختى و خود را گاه زن كردى زير چادر و گاه نا
تا وجودش بود: تا زنده بود.
زر از او در كان ...: تعبيرى است (چنانكه مى پنداشتند) از پديد آمدن سنگ هاى قيمتى در دل خاك بر اثر تابش خورشيد.
علويان: علويان سادات. علويان مقل: سادات تنگدست.
من صمت ...:
من صمت نجا
: آنكه خاموش بود رهايى يافت. (مسند احمد، ج ٢، ص ١٥٩)
رحم الله عبدا قال خيرا فغنم او صمت فسلم.
(بحارالانوار، ج ٢، ص ١١٦ و ج ٧١، ص ١٩٣، علل الشرايع، ص ٦٠٦) ياسه: ياسا: قانون، روش.
با جوع جفت: گرسنه.
توفير: در لغت افزونى مال، افزودن مال، گرد آوردن مال است و در اين بيت به معنى مال فراوان به كار رفته است.
|
نوبت روز فقيهان ناگهان |
يك فقيه از حرص آمد در فغان |
|
|
كرد زارى ها بسى چاره نبود |
گفت هر نوعى نبودش هيچ سود |
|
|
روز ديگر با رگو پيچيد پا |
ناكس اندر صف قوم مبتلا |
|
|
تخته ها بر ساق بست از چپ و راست |
تا گمان آيد كه او اشكسته پاست |
|
|
ديدش و بشناختش چيزى نداد |
روز ديگر رو بپوشيد از لباد |
|
|
هم بدانستش ندادش آن عزيز |
از گناه و جرم گفتن هيچ چيز |
|
|
چونكه عاجز شد ز صد گونه مكيد |
چون زنان او چادرى بر سر كشيد |
|
|
در ميان بيوگان رفت و نشست |
سر فرو افكند و پنهان كرد دست |
|
|
هم شناسيدش ندادش صدقه اى |
در دلش آمد ز حرمان حرقه اى |
|
|
رفت او پيش كفن خواهى پگاه |
كه بپيچم در نمد نه پيش راه |
|
|
هيچ مگشا لب نشين و مى نگر |
تا كند صدر جهان اينجا گذر |
|
|
بوك بينده مرده پندارد به ظن |
زر در اندازد پى وجه كفن |
|
|
هرچه بدهد نيم آن بدهم به تو |
همچنان كرد آن فقير صله جو |
|
|
در نمد پيچيد و بر راهش نهاد |
معبر صدر جهان آنجا فتاد |
|
|
زر در اندازيد بر روى نمد |
دست بيرون كرد از تعجيل خود |
|