شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٧ - مثل
|
زاده گفتيم و حقيت زاد نيست |
وين عبارت جز پى ارشاد نيست |
|
|
هين خمش كن تا بگويد شاه قل |
بلبلى مفروش با اين جنس گل |
|
|
اين گل گوياست پر جوش و خروش |
بلبلا ترك زبان كن باش گوش |
|
|
هر دوگون تمثال پاكيزه مثال |
شاهد عدل اند بر سر وصال |
|
|
هر دوگون حسن لطيف مرتضى |
شاهد احبال و حشر مامضى |
|
|
همچو يخ كاندر تموز مستجد |
هر دم افسانه زمستان مى كند |
|
|
ذكر آن ارياح سرد و زمهرير |
اندر آن ازمان و ايام عسير |
|
|
همچو آن ميوه كه در وقت شتا |
مى كند افسانه لطف خدا |
|
|
قصه دور تبسم هاى شمس |
وآن عروسان چمن را لمس و طمس |
|
مستان وصل: عارفانى كه به وصل حق رسيده اند.
حال و قال: حال در اصطلاح عارفان چيزى است كهبه دل در مى آيد بدون آنكه عارف بخواهد آن را جلب كند و آن موهبت پروردگار است به بنده. اما گاه حال مقابل قال است، و مقصود از آن حالت درونى است و قال گفتار برونى كه آن حالت را تعبير مى كند.
|
ما زبان را ننگريم و قال را |
ما روان را بنگريم و حال را |
|
چنانكه هريك از اجزاى جسمانى را اجتماع و تولدى است، و چنانكه درختان از باد بهار حامل مى شوند و گل و يا ميوه مى رويانند، مستان وصال حق را نيز حالت هاست گاه در ذوق و حال اند و گاه سرگرم قال. آنگاه كه در حال اند ديده از دنيا و آنچه در آن است بسته اند و محو جمال حق اند و آنگاه كه در قال اند به ذكر پروردگار متعال اند. آن حال و قال در آنان از ميان مى رود ليكن اثرشان باقى مى ماند.
مواليد: جمع مولود، و در اصطلاح عبارت است از آنچه از تركيب عناصر در اين عالم پديد مى آيد. اما آنچه در مستان وصال پديد مى آيد زائيده اين عناصر نيست. بدين رو آنها را با چشم حس نمى توان ديد چراكه پيدايش آن از تجلى حضرت حق است بر آنها.