شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٠ - آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
|
بر سر ملك جمالش داد حق |
ملكت تعبير، بى درس و سبق |
|
|
ملكت حسنش سوى زندان كشيد |
ملكت علمش سوى كيوان كشيد |
|
|
شه غلام او شد از علم و هنر |
ملك علم از ملك حسن استوده تر |
|
نور روى يوسفى ...: مفسران و داستان نويسان، در زيبايى يوسف گونه گون نوشته اند: برقع از روى خود بر مى داشت تا يك بار مردم بر روى او نظر مى كردند تا دو روز ديگر طعام و شراب نبايستى. (قصص الانبياء جويرى، ص) ٩٧ ندا آمد كه يا يوسف ديدار تو را غذاى ايشان گردانيديم. از لذت ديدار يوسف سير شدندى كه به طعام و شراب حاجت نيامدى. (قصص الانبياء نيشابورى، ص) ٧١١ بارى تعالى جمال جهان آراى يوسفى را نورى داده بود كه از يك روز راه مى درخشيد. (حدايق الحقايق، ص ٢٩٩) بقاع: جمع بقعه. اصحاب بقاع: كنايت از ساكنان خانه هايى كه يوسف (ع) بر آنها مى گذشت.
آن طرف: به ظاهر اشارت به مسير يوسف است، اما از يوسف مقصود جمال و جلال الهى است. (دلى را كه از آن پنجره اى به سوى حق باز شود شرف بهره گيرى از نور براى او حاصل است.) دريچه باز كردن: كنايت از رابطه برقرار كردن. (راهى به خدا باز كن تا آسايش خاطر براى پديد شود.) عشق ورزى ...: اگر عاشقى، تنها بايد راهى به دل خود باز كنى چراكه معشوق در دل توست. خدا را در خود بجو نه برون از خود. چنانكه در قرآن كريم است: و نحن أقرب إليه من حبل الوريد. (ق، ١٦) ادراك غير انديش: ادراكى كه جز خدا را بيند.
كيميا: كنايت از معرفت الله.
پوست: استعارت از خواهش هاى نفسانى. (چنانكه دباغان پوست ها را دارو مى زنند تا بوى بد نگيرد با شناخت حق از راه عقل دور انديش نفس بدكيش را درمان كن.)