شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٨ - آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
|
گر بدى پرده ز غير لبس او |
پاره گشتى گر بدى كوه دوتو |
|
|
ز آهنين ديوارها نافذ شدى |
توبره با نور حق چه فن زدى؟ |
|
|
گشته بود آن توبره صاب تفى |
بود وقت شور خرقه عارفى |
|
|
زآن شود آتش رهين سوخته |
كوست با آتش ز پيش آموخته |
|
|
وز هوا و عشق آن نور رشاد |
خود صفورا هر دو ديده باد داد |
|
|
اولا بربست يك چشم و بديد |
نور روى او و آن چشمش پريد |
|
|
بعد از آن صبرش نماند و آن دگر |
برگشاد و كرد خرج آن قمر |
|
|
همچنان مرد مجاهد نان دهد |
چون بر او زد نور طاعت جان دهد |
|
|
پس زنى گفتش ز چشم عبهرى |
كه ز دستت رفت حسرت مى خورى؟ |
|
|
گفت حسرت مى خورم كه صد هزار |
ديده بودى كه همى كردم نثار |
|
|
روزن چشمم ز مه ويران شده است |
ليك مه چون گنج در ويران نشست |
|
|
كى گذارد گنج كين ويرانه ام |
ياد آرد از رواق و خانه ام |
|
لبس: آنچه پوشند و «لبس» جمع لباس است.
لبس خويش: اشارت است بدانچه در بيت ٣٠٦٠/ ٦ آمد. (حق تعالى به موسى (ع) فرمود روى پوشت را از گليم خويش آماده كن.) قمر: كنايت از تجلى كه در روى او (موسى (ع)) پديد شده بود.
گر بدى ...: اگر موسى از جز لباس خود پرده اى بر رخ مى كشيد اگر كوه سخت بود برابر نور چهره او درهم مى شكافت.
صاحب تف: گرم، سوزان.
خرقه عارف: توبره اى كه موسى بر چهره مى افكند از شدت و جد موسى گرم مى شد چنانكه گويى آن حالت را درك مى كرد و بدان آشنا بود.
آتش رهين سوخته: آتش بر هر چيز بيفتد آن را مى سوزاند اما در سوخته اثرى ندارد چراكه سوخته از آتش پديد آمده است.
صفورا و دو ديده به باد دادن: موسى چهره خود را براى صفورا گشود. نورى همچون پرتو آفتاب بر او تابيد، پس دست خود را بر روى نهاد و سجده كنان بر زمين افتاد. (كشف الاسرار، ج ٣، ص ٧٢٨)