شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٣ - رجوع كردن به حكايت آن شخص وام كرده و آمدن او به اميد عنايت آن محتسب سوى تبريز
ابركى ...: اى ماده شترم سينه بر زمين نه و بخواب كارها به مراد شد. همانا تبريز خفتن جاى سينه هاست. (جاى باش و آرامش است.) اسرحى ...: اى ماده شترم گرداگرد باغ ها چرا كن همانا تبريز براى ما نيكو جاى فيض و گشايش است. (مفاض را مى توان اسم مفعول و يا اسم مكان گرفت.)
|
ساربانا بار بگشا ز اشتران |
شهر تبريز است و كوى گلستان |
|
|
فر فردوسى است اين پاليز را |
شغشعه عرشى است اين تبريز را |
|
|
هر زمانى نور روح انگيز جان |
از فراز عرش بر تبريزيان |
|
|
چون وثاق محتسب جست آن غريب |
خلق گفتندش كه بگذشت آن حبيب |
|
|
او پرير از دار دنيا نقل كرد |
مرد و زن از واقعه او روى زرد |
|
|
رفت آن طاوس عرشى سوى عرش |
چون رسيد از هاتفانش بوى عرش |
|
|
سايه اش گرچه پناه خلق بود |
درنورديد آفتابش زود زود |
|
|
راند او كشتى از اين ساحل پرير |
گشته بود آن خواجه زين غمخانه سير |
|
|
نعره اى زد مرد و بيهوش اوفتاد |
گوييا او نيز در پى جان بداد |
|
|
پس گلاب و آب بر رويش زدند |
همرهان بر حالتش گريان شدند |
|
|
تا به شب بى خويش بود و بعد از آن |
نيم مرده بازگشت از غيب جان |
|
شهر تبريز است ...: پوشيده نيست كه ياد آور مولانا در وصف تبريز، شمس است چنانكه در جاى جاى مثنوى اين اشتياق را مى توان ديد.
شعشعه: درخشش، تابش.
روح: آسايش، شادمانى.
روى زرد: پريشان، زار.
|
من از بى مرادى نيم روى زرد |
غم بى مرادان دلم خسته كرد |
|
بوى عرش رسيدن: در آن تلميحى است به قرآن كريم: يا أيتها النفس المطمئنة ارجعي إلى ربك راضية مرضية. (فجر، ٢٧- ٢٨) در نورديدن: در هم پيچيدن، محو كردن. (وجود او در وجود كل محو شد.)