شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٨ - حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
در بيت هاى گذشته آمده بود: عاشقان را رمزها و اصطلاح هاست كه هر يك معنى خاصى دارد و هركس را بر آن معنى ها و قوف نيست. بعضى ظاهر لفظ را فرا مى گيرند تا بدان دستگاهى بيارايند و بعضى از حقيقت آن آگاه اند. زليخا رمز عاشقى است كه معشوق سراسر وجود او را فراگرفته است. جز او چيزى را نمى بيند و بر همه چيز نام يوسف مى نهد تا ناآگاهان از عشق او به يوسف حقيقى آگاه نگردند. اما خاصگان را حقيقت معلوم است. و اين داستان مقدمه اى است براى مطلبى كه در بيت هاى آينده آمده است. اگر بنده اى به حق پيوست جز ياد حق نكند و جز نام او نگويد.
|
چونكه با حق متصل گرديد جان |
ذكر آن اين است و ذكر اينست آن |
|
|
خالى از خود بود و پر از عشق دوست |
پس ز كوزه آن تلابد كه در اوست |
|
|
خنده بوى زعفران وصل داد |
گريه بوهاى پياز آن بعاد |
|
|
هريكى را هست در دل صد مراد |
اين نباشد مذهب عشق و وداد |
|
|
يار آمد عشق را روز آفتاب |
آفتاب آن روى را همچون نقاب |
|
|
آنكه نشناسد نقاب از روى يار |
عابد الشمس است دست از وى بدار |
|
|
روز او و روزى عاشق هم او |
دل هم او دلسوزى عاشق هم او |
|
|
ماهيان را نقد شد از عين آب |
نان و آب و جامه و دارو و خواب |
|
|
همچو طفل است او ز پستان شير گير |
او نداند در دو عالم غير شير |
|
|
طفل داند هم نداند شير را |
راه نبود اين طرف تدبير را |
|
|
گيج كرد اين گردنامه روح را |
تا بيابد فاتح و مفتوح را |
|
|
گيج نبود در روش بلك اندر او |
حاملش دريا بود نه سيل و جو |
|
|
چون بيابد او؟ كه يابد گم شود |
همچو سيلى غرفه قلزم شود |
|
|
دانه گم شد آنگهى او تين بود |
تا نمردى زر ندادم اين بود |
|
چونكه با حق متصل گرديد: مطلبى است كه در مطاوى مثنوى فراوان آمده است. چون جان سالك با جانان متصل گرديد دوئى از ميان مى رود.
|
از ميان رفت آن منى و آن توئى |
شد يكى مقصود و بيرون شد دوئى |
|