شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٦ - بار ديگر رجوع كردن به قصه صوفى و قاضى
الغرانيق العلى: غرانيق: جمع غرانوق است و آن مرغى است سياه، دراز گردن، و بعضى گفته اند مرغى است سپيد. نيز غرانيق، جوانان زيباروى زيبا اندام اند. الغرانيق العلى در اين بيت اشارت است به افسانه اى ديرين، و آن اينكه رسول ٦ هنگامى كه در مكه به سر مى برد و دشمنى مشركان با او روز افزون بود، روزى كه برخى از آيات سوره نجم را بر آنان مى خواند چون بدين آيه ها رسيد: أ فرأيتم اللات و العزى و مناة الثالثة الأخرى. (نجم، ١٩- ٢٠)، برخواند:
انهن الغرانيق العلى. منهن الشفاعة ترتجى
. و اين جمله با تعبيرهاى ديگر نيز ثبت شده است. چون بزرگان قريش اين عبارت را شنيدند به سجده افتادند. وليد بن مغيره توانايى سجده كردن نداشت مشتى خاك برداشت و پيشانى بر آن نهادو همگان گفتند ما نى مى دانيم اين بتان خالق جهان نيستند، آنان شفيع ما نزد خدايند سپس از آزار مسلمانان دست كشيدند.
اين داستان بى گمان دروغ است. نگارنده در پنجاه سال پيش آن را از جهت دلالت، سند، و قرينه هاى ديگر بررسى كرد و دروغ بودن آن را با عنوان «افسانه قرانيق» در مجلد سوم جنايات تاريخ به چاپ رساند.
فتنه: آزمايش.
سر بر در زدن: كنايت از اطاعت نمودن. سجده كردن.
بعد از اين حرفى است: مولانا خود متوجه شده است كه شايد جمله «الغرانيق العلى» شبهت آور باشد چراكه براى موافق ساختن مشركان، بتان ستوده مى شوند. گويد بپذير و ديوان (مشركان) را به حال خود بگذار. چنانكه نوشته شد داستان از بن دروغ است.
با سليمان باش: گفته هاى شيطانى را واگذار و به خدا توكل كن.
بيت هاى ١٥٢٥ به بعد، عذرخواهى است از آمدن برخى داستان ها در مطاوى مثنوى. در اين عذرخواهى مولانا مى گويد، چنانكه در دكان بعض پيشه وران برخى كالاها هم ديده مى شود كه با اساس پيشه آنان هم سان نيست، در مثنوى هم چنين داستان ها به تبع و به عنوان جزئى از وسيلت به كار مى رود.
مثنوى دكان فقر است ولى گاه آوردن سخنانى ديگر ضرورى است چنانكه قرآن وسيلت موحد ساختن مردم است ولى گاهى به ضرورت در آن بت نيز ستوده مى شود. (چنانكه نوشته شد آن داستان بى اساس است) و مولانا چنانكه شيوه اوست از