هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٧ - بنيان پاك و ميلاد فرخنده
شدند. ما پرسيديم: اى ابوالفضل! چنين آيينى را درميان شما نديده بوديم آيا اين آيين تازهاى است؟!
پاسخ داد: اين مرد پسر برادرم، محمّد بن عبداللَّه است و اين جوان على بن ابى طالب و اين زن همسر آن مرد، خديجه دختر خويلد است. هيچ كس بر روى زمين جز اين سه تن خداى را بدين آيين نمىپرستد.
عفيف كندى نيز گويد: من مردى تاجر پيشه بودم. روزى به حج رفتم و به سوى عبّاس بن عبدالمطّلب روانه شدم تا از او كالايى خريدارى كنم. به خدا سوگند، نزد او در صحراى منا بودم كه از نهانگاهى نزديك وى مردى بيرون آمد و به آفتاب نگريست. چون ديد آفتاب مايل شده، به نماز ايستاد. سپس از همان نهانگاهى كه آن مرد بيرون آمده بود، زنى خارج شد و در پشت سر آن مرد به نماز ايستاد. آنگاه جوانى كه تازه به سن بلوغ رسيده بود، از همان محل بيرون آمد و دركنار آن مرد به نماز ايستاد.
عفيف گويد: به عبّاس روى كردم و از او پرسيدم: اين مرد كيست؟ گفت: او محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطّلب، برادرزاده من است. پرسيدم: اين زن كيست؟ گفت:
همسرش خديجه دختر خويلد است. باز پرسيدم: اين جوان كيست؟ پاسخ داد: او على بن ابى طالب پسر عم محمّد است. پرسيدم: اين چه كارى است كه مىكنند؟ گفت:
نماز مىگزارند. او مىگويد پيامبر است و جز همسرش و پسر عمويش يعنى آن جوان، كسى از او پيروى نمىكند. او مىگويد بزودى گنجهاى كسرى و قيصر بر روى او گشوده خواهد شد.
زمانى بر دعوت اسلام گذشت و على بر راه راست و استوار خود همچنان استقامت مىكرد و دربرابر فشارها و سختيها صبر مىكرد و شخصيّت ارزشمند او شكل مىگرفت. آنگاه مردان ديگرى كه هيچ سوداگرى و خريد و فروشى آنان را از ياد پروردگارشان باز نمىداشت، بدين دعوت گراييدند. هنگامى كه پيامبر،