هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٤٣ - امام على دربرابر دشواريها
بر آنان سخت گرفته بود. اين عمرو بن عاص است كه با افسوس و حسرت مىگويد:
خداوند زمانى را كه در آن استاندار عمر بن خطّاب گشتم، نفرين كند. مغيره نيز بر عمر كينه مىورزيد. چراكه عمر پس از متّهم ساختن او به زنا، وى را از استاندارى بصره عزل كرد و مغيره را بارها مورد خطاب قرار مىداد و به او مىگفت: به خدا قسم گمان نمىكردم كه ابوبكر بر تو دروغ بندد.
عبدالرحمن بن ابوبكر بر اين باور بود كه جفينه غلام سعد بن ابى وقاص در جريان قتل عمر شركت دارد و از طرفى سعد نيز با جناح امويّون خويشاوندى نزديكى داشت چراكه مادرش خواهر ابوسفيان بود.
در واقع عوامل و اسبابى كه مورّخان آن را پيش زمينه ترور عمر توسّط ابولؤلؤ دانستهاند، سُست و بىپايه است و قابل نقد و بررسى است. زيرا همين كه مغيره، غلامش را كه خراج بر او مقرّر شده بود، رد كرد دليل آن نمىشود كه كمر به ترور عمر ببندد بلكه اين امر بايد وى را به ترور مولايش كه مستقيماً خراج را براى او مىبرد، ترغيب مىكرده است.
چون حال عمر رو به وخامت گراييد، خلافت را درميان شورايى شش نفرى قرار داد.
اعضاى اين شورا عبارت بودند از: على عليه السلام، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبير و سعد بن ابى وقاص.
از سرشت اين شورا و نيز از وصيّت عمر پرواضح بود كه راى سه نفرى كه عبدالرحمن بن عوف درميان آنها بود، پذيرفته مىشد و بديهى بود كه عبدالرحمن، داماد خويش يعنى عثمان را بر ديگران ترجيح مىداد. از سويى خليفه دوّم، جانشين خود را با مهارت و زيركى بسيار انتخاب كرده بود و شايد علّت اين امر همان نگرانيهاى گذشته وى از انتقال قدرت به دست على عليه السلام بود.
عمر بخوبى مىدانست كه اگر ستاره على در آسمان خلافت درخشيدن گيرد، ديگر هيچ ستارهاى در برابر او فروغى نخواهد داشت. آيا مگر عمر نبود كه وقتى