شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٣ - حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
|
راز را غير خدا محرم نبود |
آه را جز آسمان همدم نبود |
|
|
اصطلاحاتى ميان همدگر |
داشتندى بهر ايراد خبر |
|
|
زين لسان الطير عام آموختند |
طمطراق و سرورى اندوختند |
|
|
صورت آواز مرغ است آن كلام |
غالف است از حال مرغان مرد خام |
|
|
كو سليمانى كه داند لحن طير |
ديو گرچه ملك گيرد هست غير |
|
|
ديو بر شبه سليمان كرد ايست |
علم مكرش هست و علمناش نيست |
|
|
چون سليمان از خدا بشاش بود |
منطق الطيرى ز علمناش بود |
|
|
تو از آن مرغ هوايى فهم كن |
كه نديدستى طيور من لدن |
|
|
جاى سيمرغان بود آن سوى قاف |
هر خيالى را نباشد دست باف |
|
|
جز خيالى را كه ديد آن اتفاق |
آنگهش بعدالعيان افتد فراق |
|
|
نه فراق قطع بهر مصلحت |
كآمن است از هر فراق آن منقبت |
|
|
بهر استبقاء آن روحى جسد |
آفتاب از برف يك دم دركشد |
|
|
بهر جان خويش جوز ايشان صلاح |
هين مدزد از حرف ايشان اصطلاح |
|
جان اين سه شه بچه ...: چنانكه امرءالقيس و پادشاه تبوك و ابراهيم ادهم و بسيارى از پادشاهان ملك را وانهادند و در بيابان ها در پى گمشده خود افتادند، اين سه شه زاده نيز از اين سو به آن سو معشوق را مى جستند.
خطير: بزرگ، با اهميت. (رازى كه در دل داشتند ناگفتنى بود چراكه گفتن همان و جان بر باد دادن همان.) عشق خود ...: عشق مصدر مبنى از براى مفعول است و از آن معشوق مقصود است (آنگاه كه معشوق بر سر مهر باشد عاشق را بى دليل مى كشد، اگر خشمگين شود چه خواهد كرد.) خيره كشى: بى دليل كشتن.
|
جهان به خيره كشى بر كسى كشيد كمان |
كه بركشيده حق بود و بركشنده ما |
|
مرج جان: (اضافه مشبه به مبشبه) با اينكه عشق يا معشوق چنين خيره كش است جان