شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٢ - حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
است. (خشك لب از ممالك بود) از پادشاهى بهره اى نبرده بود كه ...
خشك زدن: چنانكه نوشته شد بر اساسى نيست.
تبوك: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٠٦١/ ٢ كد: كوشش سخت براى به دست آوردن معاش.
دو ملكت: بعض شارحان «ت» در دو ملكت را ضمير گرفته اند ولى با آمدن «مر تو را» در نيم بيت دوم پيداست كه ملكت به معنى پادشاهى است. (زيبايى و پادشاهى در فرمان تو درآمده است.) مه بى ميغ: ماه بى ابر كنايت از زيبايى.
متروك: واگذارده. (همت تو چنان است كه ملكت ها را واگذارده اى.) فلسفه گفتن: شارحان آن را سخنان حمت آميز، مطالب عقلى، و مانند آن تفسير كرده اند. ولى به قرينه «ناگهان» در نيم بيت دوم در معنى مطلق سخن كه براى مقدمه چينى گويند مناسب تر است.
|
فقه گفت آن شاه را و فلسفه |
تا برآمد عشر خرمن از كفه |
|
من الاخير: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٧٢٧/ ٦.
هرچند داستان چنانكه نوشته شد پايه تاريخى ندارد و مشابه است با آنچه مولانا درباره ابراهيم ادهم (٧٢٥/ ٤) سروده است. نتيجه اى كه از آن برگرفته بسيار پر معنى است.
|
جان اين سه شه بچه هم گرد چين |
همچو مرغان گشته هر سو دانه چين |
|
|
زهره نى تا لب گشايند از ضمير |
زآنكه رازى با خطر بود و خطير |
|
|
صد هزاران سر به پولى آن زمان |
عشق خشم آلوده زه كرده كمان |
|
|
عشق خود بى خشم در وقت خوشى |
خوى دارد دم به دم خيره كشى |
|
|
اين بود آن لحظه كو خشنود شد |
من چه گويم چونكه خشم آلود شد |
|
|
ليك مرج جان فداى شير او |
كش كشد اين عشق و اين شمشير او |
|
|
كشتنى به از هزاران زندگى |
سلطنت ها مرده اين بندگى |
|
|
با كنايت رازها با همدگر |
پست گفتندى به صد خوف و حذر |
|