شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٣ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
نيست. (بحارالانوار، ج ٥٩، ص ٢٦٥، از طب الأئمه) اين بيت ها هرچند گفت و گويى ميان دلقك و شاه ترمد است اما مفاد آن نكوهش خشم مستعجل است، و ارضاى آن خشم از راه آزردن ديگران. مولانا اين خشم ر به اشتهاى كاذب همانند كرده است كه چون خورنده از بيم فوت غذاى حاضر آن را خورد، آن غذا هضم نشود يا دير هضم شود و موجب آفت گردد، اما اگر اشتها صادق باشد نيز تأخير به بود تا غذا به آسودگى هضم شود خشم را نيز نبايد با آزردن ديگران فرو نشاند بلكه بايد شكيبايى پيشه ساخت و آن را از ميان برد.
|
گفت شه نيكوست خير و موقعش |
ليك چون خيرى كنى در موضعش |
|
|
موضع رخ شه نهى ويرانى است |
موضع شه اسب هم نادانى است |
|
|
در شريعت هم عظا هم زجر هست |
شاه را صدر و فرس را درگه است |
|
|
عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش |
ظلم چه بود؟ وضع در نا موقعش |
|
|
نيست باطل هر چه يزدان آفريد |
از غضب وز حلم وز نصح و مكيد |
|
|
خير مطلق نيست زينها هيچ چيز |
شر مطلق نيست زينها هيچ نيز |
|
|
نفع و ضر هر يكى از موضع است |
علم از اين رو واجب است و نافع است |
|
|
اى بسا زجرى كه بر مسكين رود |
در ثواب از نان و حلوا به بود |
|
|
زآنكه حلوا بى اوان صفرا كند |
سيليش از خبث مستنقا كند |
|
|
سيليى در وقت بر مسكين بزن |
كه رهاند آنش از گردن زدن |
|
|
زخم در معنى فتد از خوى بد |
چوب برگرد اوفتد نه بر نمد |
|
|
بزم و زندان هست هر بهرام را |
بزم مخلص را و زندان خام را |
|
|
شق بايد، ريش را مرهم كنى |
چرك را در ريش مستحكم كنى |
|
|
تا خورد مر گوشت را در زير آن |
نيم سودى باشد و پنجه زيان |
|
ليك: اما، به شرط آنكه.
خير در موضع: كار آنگاه نيك است كه بجا باشد.
|
عدل وضع نعمتى در موضعش |
نه به هر بيخى كه باشد آبكش |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠٩٠/ ٥)