شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٢ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
|
ترسد ار آيد رضا خشمش رود |
انتقام و ذوق ان فايت شود |
|
|
شهوت كاذب شتابد در طعام |
خوف فوت ذوق هست آن خود سقام |
|
|
اشتها صادق بود تأخير به |
تا گواريده شود آن بى گره |
|
|
تو پى دفع بلايم مى زنى |
تا ببينى رخنه را بندش كنى |
|
|
تا از آن رخنه برون نايد بلا |
غير آن رخنه بسى دارد قضا |
|
|
چاره دفع بلا نبود ستم |
چاره احسان باشد و عفو و كرم |
|
|
گفت الصدقه مرد للبلا |
داو مرضاك بصدقه يا فتى |
|
|
صدقه نبود سوختن درويش را |
كور كردن چشم حلم انديش را |
|
آهسته: آرام، بردبار.
روى حلم ...: از بردبارى و بخشش دور مشو.
نقم: جمع نقمة: كيفر.
مرتضى: خشنود. (آنكه براى راضى ساختن خود به خشم آمده و در پى تأديب است، مى شتابد تا كسى را كه بر وى خشم گرفته كيفر كند، مبادا خشمش فرونشيند و از كيفر چشم بپوشد. اما آنكه براى خدا كيفر مى كند شتاب ندارد چه مى ترسد آن را كه كيفر مى كند بى گناه باشد.) سقام: بيمار شدن، بيمارى.
بى گره: بى مانع، به راحتى.
تو پى دفع بلا ...: تو مرا مى زنى مبادا چيزى را نهان دارم و پنهان داشتن آن براى تو آسيبى به دنبال داشته باشد، حالى كه ممكن است قضا از راه ديگرى بر تو آسيب رساند.
گفت الصدقه ...: صدقه باز گرداننده بلاست. گرفته از حديث است:
الصدقة تدفع البلية.
(بحارالانوار، ج ٧١، ص ٨٥، از دعوات راوندى) و حديث هاى ديگر در اين باره.
داو مرضاك ...: بيماران خود را به دادن صدقه مداوا كن. گرفته از حديث است. مردى به امام هفتم از كسان خود كه ده تن و همه بيمار بودند شكايت برد. امام فرمود داووهم بالصدقة فليس شىء اسرع اجابة من الصدقة ولا اجدى منفعة على المريض من الصدقة: آنان را با صدقه درمان كنيد كه چيزى زود پذيرفته تر و سودمند تر از صدقه براى بيمار