شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩ - نكوهيدن نامس هاى پوسيده را كه مانع ذوق ايمان، و دليل ضعف صدقاند،
مسرح: مرتع، سبزه زار، چراگاه. و در اين بيت مجازا به معنى «منظر» به كار رفته است. (مثنوى را چنان كن كه ديده و دل همگان را جلا بخشد و سورد دهد تا از خواندن و نگريستن در آن لذت برند.) مسرح در ادبيات معاصر عرب جايى است كه هنرمندان (نمايشگران) در آن هنر خود را به نگرندگان عرضه مى كنند.
صورت امثال ...: چنان كن كه خواهندگان، حقيقت مثل هايى را كه در آن آمده دريابند، و به ظاهر آن بسنده نكنند.
مستحقن: (اسم مفعول از استحقان از ماده حقن) محبوس ماندن، محبوس شدن. (خواست تو بود كه معانى از عالم خود به عالم الفاظ در آمد، و در كلمات جاى گرفت.) خضر و الياس: هر دو زندگانى جاويد دارند. الياس در درياها و خضر در بيابان ها درماندگان را نجات مى دهند.
طمطراق: طاق و طرنب. كر و فر. خود نمايى.
زهر آب دم: كنايت از بدگو و عيبجو.
پاى در گل ماندن: گرفتار بودن (در عشق). چون حسودان مراقب اند نمى تنوانم وصف تو را آشكارا بگويم. ناچار به رمز بسنده مى كنم. اين سخن رمز گفتن نيز به اشارت تو است و از دلبستگى است كه به تو دارم.
در مطاوى مثنوى به غرض ورزان و عيبجويان فراوان اشارت شده است. اينان در فهم معنى دقيق بيت هاى مثنوى در مى ماندند، و به عيبجويى بر مى خاستند و از خودخواهى بر خود هموار نمى كردند كه بگويند سخنان او حق است و در توجيه اين معنى و تشريح بيشتر ناموس هاى پوسيده داستان آينده را مى سرايد. كه چنانكه خواهيم نوشت بى اساس است.
|
خود يكى بوطالب آن عم رسول |
مى نمودش شنعه عربان مهول |
|
|
كه چو گويندم عرب كز طفل خود |
او بگردانيد دين معتمد |
|
|
گفتش اى عم يك شهادت تو بگو |
تا كنم با حق خصومت بهر تو |
|
|
گفت ليكن فاش گردد از سماع |
كل سر جاوز الاثنين شاع |
|
|
من بمانم در زبان اين عرب |
پيش ايشان خوار گردم زين سبب |
|
|
ليك گر بوديش لطف ما سبق |
كى بدى اين بد دلى با جذب حق |
|