شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٧ - جواب دادن قاضى صوفى را
|
يار باشد راه را پشت و پناه |
چونكه نيكو بنگرى يار است راه |
|
|
چونكه در ياران رسى خامش نشين |
اندر آن حلقه مكن خود را نگين |
|
|
در نماز جمعه بنگر خوش بهوش |
جمله جمع اند و يك انديشه و خموش |
|
|
رخت ها را سوى خاموشى كشان |
چون نشان جويى مكن خود را نشان |
|
|
گفت پيغمبر كه در بحر هموم |
در دلالت دان تو ياران را نجوم |
|
|
چشم در استارگان نه ره بجو |
نطق تشويش نظر باشد مگو |
|
|
گر دو حرف صدق گويى اى فلان |
گفت تيره در تبع گردد روان |
|
|
اين نخوانيد كالكلام اى مستهام |
فى شجون حره جر الكلام |
|
|
هين مشو شارع در آن حرف رشد |
كه سخن زو مر سخن را مى كشد |
|
|
نيست در ضبطت چو بگشادى دهان |
از پى صافى شود تيره روان |
|
|
آنكه معصوم ره وحى خداست |
چون همه صاف است بگشايد رواست |
|
|
زآنكه ما ينطق رسول بالهوى |
كى هوا زايد ز معصوم خدا |
|
|
خويشتن را ساز منطيقى ز حال |
تا نگردى همچو من سخره مثال |
|
چشم ها را چار كردن: براى يافتن حقيقت از ديگرى نيز يارى خواستن، چنانكه در نيم بيت بعد اشارت مى كند.
|
ورچه عقلت هست با عقل دگر |
يار باش و مشورت كن اى پدر |
|
امرهم شورى: گرفته از قرآن كريم است: و أمرهم شورى بينهم. (شورى، ٣٨) اف گفتن: كنايت از آزردن. كلمه اى يا صوتى بر زبان آوردن كه موجب رنجش شود. (به يار خود حتى اف هم مگو.) اشارت است بدانچه در قرآن كريم است درباره پدر و مادر: فلا تقل لهما أف و لا تنهرهما. (اسراء، ٢٣) يار راه بودن: از سخنان عيسى (ع) است: توما او را (يسوع را) گفت اى آقاى ما نمى دانيم تو كجا مى روى پس چگونه مى توانيم راه بيابيم؟ يسوع او را گفت من آن راه و حق، و زندگى هستم هيچكس به سوى پدر نمى آيد جز به وسيلت من. (انجيل يوحنا، باب ٤١، آيه ٥- ٦)