شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٧ - وصيت كردن مصطفى
مضمون بيت هاى ١٠١١- ١٠١٤ زاده فياض مولاناست. مالك بلال چنانكه نوشته شد بت پرست بوده است نه جهود. چنان سخنانى هم ميان ابوبكر و مالك بلال نرفته، اما نتيجه درست است. هركس بر ديگران بر وفق ميل خود ظن مى برد و حكم مى كند.
|
آن ينابيع الحكم همچون فرات |
از دهان او دوان از بى جهات |
|
|
همچو از سنگى كه آبى شد روان |
نه ز پهلو مايه دارد نه از ميان |
|
|
اسپر خود كرده حق آن سنگ را |
برگشاده آب مينارنگ را |
|
|
همچنانك از چشمه چشم تو نور |
او روان كرده است بى بخل وفتور |
|
|
نه ز پيه آن مايه دارد نه ز پوست |
روى پوشى كرد در ايجاد دوست |
|
|
در خلاى گوش باد جاذبش |
مدرك صدق كلام و كاذبش |
|
|
آن چه باد است اندر آن خرد استخوان |
كو پذيرد حرف و صوت قصه خوان |
|
|
استخوان و باد روپوش است و بس |
در دو عالم غير يزدان نيست كس |
|
|
مستمع او قائل او بى احتجاب |
زآنكه الاذنان من الرأس اى مثاب |
|
|
گفت رحمت گر همى آيد بر او |
زر بده بستانش اى اكرام خو |
|
|
از منش واخر چو مى سوزد دلت |
بى مؤنت حل نگردد مشكلت |
|
|
گفت صد خدمت كنم پانصد سجود |
بندهاى دارم تن اسپيد و جهود |
|
|
تن سپيد و دل سياهستش بگير |
در عوض ده تن سياه و دل منير |
|
|
پس فرستاد و بياورد آن همام |
بود الحق سخت زيبا آن غلام |
|
|
آنچنان كه ماند حيران آن جهود |
آن دل چون سنگش از جا رفت زود |
|
|
حالت صورت پرستان اين بود |
سنگشان از صورتى مومين بود |
|
|
باز كرد استيزه و راضى نشد |
كه بر اين افزون بده بى هيچ بد |
|
|
يك نصاب نقره هم بر وى فزود |
تاكه راضى گشت حرص آن جهود |
|
ينابيع الحكم: چشمه هاى دانش ها. كنايت از صديق، و اشارت است به حديث:
من اخلص لله اربعين يوما فجر الله ينابيع الحكم من قلبه على لسانه.
(بحارالانوار، ج ٦٧، ص ٢٤٩، از عدة الداعى)