شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٤ - وسوسه اى كه پادشاه زاده را پيدا شد از سبب استغنايى و كشفى كه از شاه دل او را حاصل شده بود، و قصد ناشكرى و سركشى مى كرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد، دلش درد كرد، روح او را زخمى كرد چنانكه صورت شاه را خبر نبود الى آخره
|
عين آن حكمت بفرمودى رسول |
زين قدر گمراه شد آن بوالفضول |
|
|
كآنچه مى گويد رسول مستنير |
مر مرا هست آن حقيقت در ضمير |
|
جرى: اجراء: جيره، مقررى. كنايت از فيضى كه از عنايت بى علت پادشاه بدو رسيد و دل او روشن شد.
قوت مى خوردى ...: چنانكه ماه از خورشيد روشنى مى گيرد، جان او از نور شاه روشنى مى گرفت.
آن نه كه ترسا ...: آنچه از درون شاه به درون او رسيد از نوع نعمت هاى مادى نبود. جان او را از لذت هاى روحانى بهره مند مى ساخت.
استغنا: در لغت بى نياز شدن و خود را بى نياز ديدن است و در اصطلاح عارفان مقامى است بس والا كه هر دو جهان برابر آن اندك است. و آن مقام كبريايى و بى نيازى است و يكى از هفت وادى عرفان است.
|
بعد از اين وادى استغنا بود |
نه در او دعوى و نه معنى بود |
|
|
مى جهد از بينيازى صرصرى |
مى زند بر هم به يك دم كشورى |
|
|
هفت دريا يك شمر اينجا بود |
هفت اخگر يك شرر اينجا بود |
|
ماهى با لمع برآمدن: كنايت از روشنى تمام يافتن در جان.
آب در جوى بودن: به مقصود رسيدن، كامياب گشتن.
در اين بيت ها كه حالت شاه زاده را وصف مى كند، انذارى است سالكان را كه اگر از توجه عارف كامل نورى در خود ديدند و به مقامى رسيدند آن را از خود ندانند، فريفته نشوند و دعوى استغنا نكنند كه آن استغنا به طغيان خواهد كشيد. كلا إن الإنسان ليطغى أن رآه استغنى (. علق، ٦- ٧)
|
بحر شه كه مرجع هر آب اوست |
چون نداند آنچه اندر سيل و جوست؟ |
|
|
شاه را دل درد كرد از فكر او |
ناسپاسى عطاى بكر او |
|
|
گفت آخر اى خس واهى ادب |
اين سزاى داد من بود اى عجب؟ |
|
|
من چه كردم با تو زين گنج نفيس |
تو چه كردى با من از خوى خسيس |
|