شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٥ - وسوسه اى كه پادشاه زاده را پيدا شد از سبب استغنايى و كشفى كه از شاه دل او را حاصل شده بود، و قصد ناشكرى و سركشى مى كرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد، دلش درد كرد، روح او را زخمى كرد چنانكه صورت شاه را خبر نبود الى آخره
|
من تو را ماهى نهادم در كنار |
كه غروبش نيست تا روز شمار |
|
|
در جزاى آن عطاى نور پاك |
تو زدى در ديده من خار و خاك |
|
|
من تو را بر چرخ گشته نردبان |
تو شده در حرب من تير و كمان |
|
بحر شه: شاه كه مظهر عارف كامل است و آگاه از درون ديگران، از آنچه در دل شاه زاده گذشت چگونه مى تواند ناآگاه باشد.
زنشى است سالكى را كه از بركت تعليم پير گشادگى خاطر در وى پديد گرديده و او آن را از خود مى بيند، و پندارد كه آن گشاد و روشنى از اوست. راهنما از ضمير او آگاه است و او را به خاطر اين ناسپاسى سرزنش مى كند. بيت آخر اشارت است به جدال نمرود با حق تعالى.
|
پس بكن دفعش چون نمرودى به جنگ |
سوى او كش در هوا تيرى خدنگ |
|
براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١٨٦/ ٦ به بعد، و گفت و گوى عيسى (ع) با مردى كه همراه او بود.
|
درد غيرت آمد اندرشه پديد |
عكس درد شاه اندر وى رسيد |
|
|
مرغ دولت در عتابش بر طپيد |
پرده آن گوشه گشته بردريد |
|
|
چون درون خود بدين آن خوش پسر |
از سيه كارى خود گرد و اثر |
|
|
از وظيفه لطف و نعمت كم شده |
خانه شادى او پر غم شده |
|
|
با خود آمد او ز مستى عقار |
زآن گنه گشته سرش خانه خمار |
|
|
خورده گندم حله زو بيرون شده |
خلد بر وى باديه و هامون شده |
|
|
ديد كآن شربت ورا بيمار كرد |
زهر آن ما و منى ها كار كرد |
|
|
جان چون طاوس در گلزار ناز |
همچو جغدى شد به ويرانه مجاز |
|
|
همچو آدم دور ماند او از بهشت |
در زمين مى راند گاوى بهر كشت |
|
|
اشك مى راند او كه اى هندوى زاو |
شير را كردى اسير دم گاو |
|
|
كردى اى نفس بد بارد نفس |
بى حفاظى با شه فريادرس |
|
|
دام بگزيدى ز حرص گندمى |
بر تو شد هر گندم او كزدمى |
|