شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٨ - باز آمدن به شرح قصه شاه زاده و ملازمت او در حضرت شاه
باز آمدن به شرح قصه شاه زاده و ملازمت او در حضرت شاه
|
شاه زاده پيش شه حيران اين |
هفت گردون ديده در يك مشت طين |
|
|
هيچ ممكن نه به بحثى لب گشود |
ليك جان با جان دمى خامش نبود |
|
|
آمد در خاطرش كين بس خفى است |
اين همه معنى است پس صورت ز چيست |
|
|
صورتى از صورتت بيزار كن |
خفته اى هر خفته را بيدار كن |
|
|
آن كلامت مى رهاند از كلام |
وآن سقامت مى جهاند از سقام |
|
|
پس سقام عشق جان صحت است |
رنج هااش حسرت هر راحت است |
|
|
اى تن اكنون دست خود از جان بشو |
ور نمى شويى جز اين جانى بجو |
|
|
حاصل آن شه نيك او را مى نواخت |
او از آن خورشيد چون مه مى گداخت |
|
|
آن گداز عاشقان باشد نمو |
همچو مه اندر گدازش تازه رو |
|
|
جمله رنجوران دوا دارند اميد |
نالد اين رنجور كم افزون كنيد |
|
|
خوش تر از اين سم نديدم شربتى |
زين مرض خوش تر نباشد صحتى |
|
|
زين گنه بهتر نباشد طاعتى |
سال ها نسبت بدين دم ساعتى |
|
|
مدتى بد پيش اين شه زين نسق |
دل كباب و جان نهاده بر طبق |
|
|
گفت شه از هركسى يكى سر بريد |
من ز شه هر لحظه قربانم جديد |
|
|
من فقيرم از زر از سر محتشم |
صد هزاران سر خلف دارد سرم |
|
|
با دو پا در عشق نتوان تاختن |
با يكى سر عشق نتوان باختن |
|
|
هر كسى را خود دو پا و يك سر است |
با هزاران پا و سر تن نادر است |
|
|
زين سبب هنگامه ها شد كل هدر |
هست اين هنگامه هر دم گرم تر |
|
|
معدن گرمى است اندر لامكان |
هفت دوزخ از شرارش يك دخان |
|