شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٦ - باز آمدن زن جوحى به محكمه قاضى سال دوم بر اميد وظيفه پارسال و شناختن قاضى او را الى اتمامه
حفنه: (و به ضم اول نيز) آنچه يك مشت يا هر دو مشت فراگيرد از طعام و مانند آن. (اقرب الموارد) (او جسمى محدود است اما جهانى در آن جاى گرفته است.) مضمون بيت ها وصف عارفى است كه دل او جهانى را در بر دارد حالى كه در جسمى محدود قرار گرفته است. او چون برآورنده يوسف از چاه، دلو عنايت خود را مى افكند تا گرفتاران چاه جسم را نجات دهد. او جسم و تعلق هاى جسمانى را رها كرده در حق محو شده است و آنچه كند كرده خداست. چان بزرگ و افلاكى او در جسم خاكى، همچون خورشيد است كه در ذره نهان باشد و اگر رها شود زمين و افلاك برابر درخشش او محو خواهد شد.
|
اين چنين جانى چه در خورد تن است |
هين بشو اى تن از اين جان هر دو دست |
|
|
اين تن گشته وثاق جان بس است |
چند تاند بحر در مشكى نشست |
|
|
اى هزاران جبرئيل اندر بشر |
اى مسحيان نهان در جوف خر |
|
|
اى هزاران كعبه پنهان در كنيس |
اى غلط انداز عفريت و بليس |
|
|
سجده گاه لامكانى در مكان |
مر بليسان را ز تو ويران دكان |
|
|
كه چرا من خدمت اين طين كنم |
صورت را من لقب چون دين كنم |
|
|
نيست صورت چشم را نيكو بمال |
تا ببينى شعشه نور جلال |
|
اين چنين جان: جان عارف كه وصف آن از بيت ٤٥٦٥ آغاز شد.
در خورد: سزاوار. (تن قابليت را ندارد كه چنين جانى در آن قرار گيرد.) اى تن گشته ...: جاى گرفتن چنين جانى در تن خاكى، چنان است كه خواهند دريا را در مشكى ريزند.
هزاران جبرئيل: «جبرئيل» كنايت از الهام بخشى و «مسيح» كنايت از جان بخشى است. چنين عارف دل هاى مرده را زنده مى كند و جان هاى آماده را الهام مى بخشد، با اين همه در تن خاكى جاى گرفته است.
غلط انداز عفريت: اشارت است به نكته اى كه بارها در قرآن كريم و حديث ها آمده است: ابليس گفت آدم را سجده نمى كنم كه او از خاك است و من از آتش. ظاهر آدم او را به غلط افكند.