شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٦ - حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
|
صد هزاران نام گر بر هم زدى |
قصد او و خواه او يوسف بدى |
|
|
گرسنه بودى چو گفتى نام او |
مى شدى او سير و مست جام او |
|
|
تشنگيش از نام او ساكن شدى |
نام يوسف شربت باطن شدى |
|
|
ور بدى درديش زآن نام بلند |
درد او در حال گشتى سودمند |
|
|
وقت سرما بودى او را پوستين |
اين كند رد عشق نام دوست، اين |
|
|
عام مى خوانند هر دم نام پاك |
اين عمل نكند چو نبود عشقناك |
|
|
آنچه عيسى كرده بود از نام هو |
مى شدى پيدا او را از نام او |
|
سپندان: خردل. (لغت نامه) تخم آن مدور و سرخ و تند طعم و برى و زمستانى مى باشد. (مخزن الادويه) و آن جز اسپند معروف است. اسپند حرمل، يا حرمله است.
عود: چوب درخت بلسان كه چون آن را بسوزانند بويى خوش از آن برآيد.
نام جمله چيز ...: وى شب و روز مى گفت يوسف يوسف، همه سخنش اين بود تا سيزده سال برآمد. (قصص الانبياء نيشابورى، ص ١٤٦) نام او در نام ها ...: براى آنكه نام او را پوشيده دارد تا بدو گمانى نبرند، نام او را به كنايت مى گفت. اما محرمان را معلوم مى داشت كه مقصود از آن نام كيست چنانكه در بيت هاى آينده گويد.
سر شهناز گفتن: «شهناز» در مثنوى به معنى «همسر» آمده است.
|
ور بچه گيرد از او شهناز او |
ديو در نسلش بود انباز او |
|
و در اين بيت به همان معنى و يا به معنى معشوق است. (اگر مى گفت شاه سرى را كه ميان او و معشوقش بود باز گفت، مقصود او اين بود كه يوسف راز عشق من را آشكار ساخت.) رخت برافشاندن: تكان دادن رخت است.
|
دلى دارم كه چون رخت فنا بر محشر افشاند |
غبار آرزو خيزد هم از دامان نسيانش |
|