شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٥ - حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
|
گوش به غوغا مكن هيچ محابا مكن |
سلطنت و قهرمان نيست چنين دست باف |
|
سيمرغان (اولياى حق) از ديده هاى كوته بين نهان اند. و ديدن آنان براى همه كس ميسر نيست. گاه يكى را آن عنايت نصيب مى شود و بعد از ديدار مفارقت مى افتد. اما نه فراق هميشگى، كه اگر فراق هميشگى رخ دهد فيض منقطع گردد. و مرتبه و منصب آن سيمرغان الهى برتر از آن است كه براى هميشه مشتاقان را ترك گويند.
بهر استبقاى آن روحى جسد ...: «روحى جسد» كنايت از سالك است.
آفتاب: كنايت از تجلى حضرت حق.
برف: كنايت از سالك.
اگر فيض الهى بر سالك مستمر باشد او را تحمل آن نخواهد بود و بود كه محو گردد براى همين است كه بعد العيان افتراق دست مى دهد. و در پايان اندرز مى دهد كه از چنين اوليا چاره جويى بايد طلبيد و درمان درخواست كرد نه اصطلاحى چند آموخت و براى گرمى دكان به كار برد. آنگاه براى توضيح بيشتر رازهايى كه جز خاصان از آن آگاه نيستند، به زليخا و رمزهاى او اشارت مى كند.
|
آن زليخا از سپندان تا به عود |
نام جمله چيز يوسف كرده بود |
|
|
نام او در نام ها مكتوم كرد |
محرمان را سر آن معلوم كرد |
|
|
چون بگفتى موم ز آتش نرم شد |
اين بدى كآن يار با ما گرم شد |
|
|
ور بگفتى مه برآمد بنگريد |
ور بگفتى سبز شد آن شاخ بيد |
|
|
ور بگفتى برگ ها خوش مى طپند |
ور بگفتى خوش همى سوزد سپند |
|
|
ور بگفتى گل به بلبل راز گفت |
ور بگفتى شه سر شهناز گفت |
|
|
ور بگفتى چه همايون است بخت! |
ور بگفتى كه برافشانيد رخت |
|
|
ور بگفتى كه سقا آورد آب |
ور بگفتى كه برآمد آفتاب |
|
|
ور بگفتى دوش ديگى پخته اند |
يا حوايج از پزش يك لخته اند |
|
|
ور بگفتى هست نان ها بى نمك |
ور بگفتى عكس مى گردد فلك |
|
|
ور بگفتى كه به درد آمد سرم |
ور بگفتى در سر شد خوشترم |
|
|
گر ستودى اعتناق او بدى |
ور نكوهيدى فراق او بدى |
|