شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٨ - مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
|
او در اين حيرت بد و در انتظار |
تا چه پيدا آيد از غيب و سرار |
|
|
اسب را اندر كشيدند آن زمان |
پيش خوارمشاه سرهنگان كشان |
|
|
الحق اندر زير اين چرخ كبود |
آنچنان كره به قد و تگ نبود |
|
|
مى ربودى رنگ او هر ديده را |
مرحب آن از برق و مه زاييده را |
|
|
همچو مه همچون عطارد تيزرو |
گويى صرصر علف بودش نه جو |
|
|
ماه عرصه آسمان را در شبى |
مى برد اندر مسير و مذهبى |
|
|
چون به يك شب مه بريد ابراج را |
از چه منكر مى شوى معراج را |
|
|
صد چو ماه است آن عجب در يتيم |
كه به يك ايماء او شد مه دو نيم |
|
|
آن عجب كو در شكاف مه نمود |
هم به قدر ضعف حس خلق بود |
|
|
كار و بار انبيا و مرسلون |
هست از افلاك و اخترها برون |
|
|
تو برون رو هم ز افلاك و دوار |
وآنگهان نظاره كن آن كار و بار |
|
|
در ميان بيضه اى چون فرخ ها |
نشنوى تسبيح مرغان هوا |
|
|
معجزات اينجا نخواهد شرح گشت |
ز اسب و خوارمشاه گو و سرگذشت |
|
|
آفتاب لطف حق بر هرچه تافت |
از سگ و از اسب فر كهف يافت |
|
|
تاب لطفش را تو يكسان هم مدان |
سنگ را و لعل را داد او نشان |
|
|
لعل را زآن هست گنج مقتبس |
سنگ را گرمى و تابانى و بس |
|
|
آنكه بر ديوار افتد آفتاب |
آنچنان نبود كز آب و اضطراب |
|
|
چون دمى حيران شد از وى شاه فرد |
روى خود سوى عمادالملك كرد |
|
|
كاى اچى بس خوب اسبى نيست اين |
از بهشت است اين مگر نه از زمين |
|
آفتابا: خطاب به حضرت حق است و خطاب كننده عمادالملك، و هر خداشناس ديگر.
امام: براى رعايت قافيه بايد «اميم» خوانده شود.
خفاشان: آنان كه ديده روشن ندارند و به جاى روى آوردن به خدا به اين و آن رو مى آرند.
مطار: پريدن.
مستجار: پناهگاه.