شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٥ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
شق بايد ...: آنجا خشم و تندى بايد رحمت به كار نيايد، چنانكه اگر زخم را به جاى شكافتن و برون آوردن چرك، مرهم نهى زخم جايگير شود و زيان بيشتر رساند.
|
گفت دلقك من نمى گويم گذار |
من همى گويم تحريى بيار |
|
|
هين ره صبر و تأنى در مبند |
صبر كن انديشه مى كن روز چند |
|
|
در تأنى بر يقينى بر زنى |
گوشمال من به ايقانى كنى |
|
|
در روش يمشى مكبا خود چرا |
چون همى شايد شدن در استوا |
|
|
مشورت كن با گروه صالحان |
بر پيمبر امر شاورهم بدان |
|
|
امرهم شورى براى اين بود |
كز تشاور سهو و كژ كمتر رود |
|
|
اين خردها چون مصابيح انور است |
بيست مصباح از يكى روشن تر است |
|
|
بوك مصباحى فتد اندر ميان |
مشتعل گشته ز نور آسمان |
|
|
غيرت حق پرده اى انگيخته است |
سفلى و علوى به هم آميخته است |
|
|
گفت سيروا مى طلب اندر جهان |
بخت و روزى را همى كن امتحان |
|
|
رد مجالس مى طلب اندر عقول |
آنچنان عقلى كه بود اندر رسول |
|
|
زآنكه ميراث از رسول آن است و بس |
كه ببيند غيب ه از پيش وپس |
|
|
در بصرها مى طلب هم آن بصر |
كه نتابد شرح آن اين مختصر |
|
|
بهر اين كرده است منع آن با شكوه |
از ترهب وز شدن خلوت به كوه |
|
|
تا نگردد فوت اين نوع التقا |
كآن نظر بخت است و اكسير بقا |
|
|
در ميان صالحان يك اصلحى است |
بر سر توقيعش از سلطان صحى است |
|
|
كآن دعا شد با اجابت مقترن |
كفو او نبود كبار انس و جن |
|
|
در مرى اش آنكه حلو و حامض است |
حجت ايشان بر حق داحض است |
|
|
كه چو ما او را به خود افراشتيم |
عذر و حجت از ميان برداشتيم |
|
|
قبله را چون كرد دست حق عيان |
پس تحرى بعد از اين مردود دان |
|
|
هين بگردان از تحرى رو و سر |
كه پديد آمد معاد و مستقر |
|
|
يك زمان زين قبله گر ذاهل شوى |
سخره هر قبله باطل شوى |
|
|
چون شوى تمييز ده را ناسپاس |
بجهد از تو خطرت قلبله شناس |
|
|
گر از اين انبار خوهى بر و بر |
نيم ساعت هم ز همدردان مبر |
|