شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨١ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
|
خاصه كه در چشم افتد خس ز باد |
چشم افتد در نم و بند و گشاد |
|
|
ما پس اين خس را زنيم اكنون لگد |
تا دهان و چشم از اين خس وا رهد |
|
إن بعض الظن: گرفته از قرآن كريم است: اجتنبوا كثيرا من الظن إن بعض الظن إثم: از بسيارى گمان ها پرهيز كنيد كه برخى گمان ها گناه است. (حجرات، ١٢) راست: سزاوار، به حق. (ستم كردن، خاصه بر فقيران روا نيست.) گرفتن: كيفر دادن.
صاحب: وزير.
جاگير شدن: قبول افتادن، پذيرفته گرديدن. (شاه سخن وزير را پذيرفت.) چاپلوس و زرق خريدن: فريب ظاهر را خوردن. سخن دروغ را راست انگاشتن.
دهل وار: در اين بيت «دلقك» به طبل ميان تهى همانند شده است چون دروغگوست و چون بر طبل ميان تهى كوبند بانگ دهد پس اگر دلقك را بزنيد راست خواهد گفت.
تى: تهى. (چون بر طبل كوبند آوازى كه از آن برآيد نشان مى دهد طبل تهى است، يا پر.) طمئنينه: آرامش. (سخن راست آرامش خاطر پديد مى آورد بر خلاف دروغ.)
|
گفته است الكذب ريب فى القلوب |
گفت الصدق طمأنين طروب |
|
زبانى مى زند: شارحان فاعل زدن را شخص گرفته اند. (شخصى كه خار در دهان اوست زبان مى زند تا خار را برون افكند.) در نسخه اساس نيز زبانى ضبط شده و يكى از معنى هاى زبانى نوك نيش عقرب است. پس مى توان گفت خار در دهان پنهان نمى ماند بلكه پيوسته نيش مى زند تا آنكس كه آن را در دهان دارد برون اكفند در اين صورت فاعل زبانى زدن خار است. (دروغ پيوسته دروغگو را رنج مى دهد تا آن را بياندارد، همچون خار كه در دهان است، كام را آزار مى دهد تا آن را برون افكنند.)
|
گفت دلقك اى ملك آهسته باشد |
روى حلم و مغفرت را كم خراش |
|
|
تا بدين حد چيست تعجيل نقم |
من نمى پرم به دست تو درم |
|
|
آن ادب كه باشد از بهر خدا |
اندر آن مستعجلى نبود روا |
|
|
و آنچه باشد طبع و خشم و عارضى |
مى شتابد تا نگردد مرتضى |
|